چخوف در بهشت کتاب و کلمه
لنگ و منگ
این روزها دو تا دفتر دارم، برای ژونال کردن مسیرم در نیل به اهداف! یکیشان ژورنال روزانهام به عنوان هنرجوی بازیگریست. دفتره قدیمی ست. از همان اولین سالی که شروع کردم. یک صفحه از سال ۱۴۰۱ است، صفحهی بعد در سال ۱۴۰۲ یادداشتی نوشتهام عطف به خاطره و تجربهی سال ۱۳۹۸. کم مینوشتم آن روزگاران. […]
اهل قلم
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم / هر ملتی که مردم صاحبقلم نداشت اول یه کتاب صوتی اینو گفت.
تئاتر عزیز و آدمهای طمعکار
باز دل شب بیدار شدم از زور خیال و فکر مشغول. تا سپیدی صبح پیچیدم در لحاف و بیضایی خاندم تمام. سه برخوانی، سیاوش خوانی، پردهخانه. هوس از کجا؟ پنجشنبه استاد برد مرا با خودش کتابفروشی و دیدار دوستانش. رفیق دلتنگش میلاد خبر داد که شعر گفته برای ب.ب. (میگفت بِه بِه به بهرام بیضایی) […]
ملال آدمبودگی
دیشب که اینجا روزنامه مینوشتم چشمهام میسوختند از خاب. ساعتی خابیدم و بعد از فکر و خیال بیدار شدم. نشستم به نوشتن و گریه و کتاب. یک روزی دربارهی کتابهای این مدت خاهم گفت. حالا نه. حالا نازکم و پنهان میکنم/میشوم. خوشبینم اما. یاد میگیرم و عبور میکنم از این رنج هم. شوپنهاور میگوید زندگی […]
اردوی بهشت
امروز که سوم اردیبهشت، تولد مامان است. رفت شمال تا سر بکشد به باغ و درختان میوهاش. شغل مادرم؟ حالا رسمن کشاورز است. قبل از جنگ، دوست داشت برود شمال و به امور کشاورزیش برسد. اسفند بود و گل زمان درختکاری و سمپاشیها و کود و همهی اینها. وقتی جنگ شد و راه افتادیم شمال، […]
نزدیک خانهی شیشکین یا پوشکین؟

همولایتیهای استانیسلاوسکی و داستایفسکی هستند. خط و زبانشان را بلد نبودم و حسرت تماشای کتابها به دلم ماند.
اگر… آنگاه…
تلخ است اما یک فکر تأملبرانگیز: اگر درست در لحظهی حاضر، من در حال زندگی کردن در حد همهی استعدادهای خود باشم چه؟ترسناک است. تصورش هم نفس آدم را بند میآورد. البته که خبر خوشی است وقتی بدانیم که نه بابا! هنوز از تمام توانمان بهره نبردهایم اگر هنوز در تکاپو هستیم، در رؤیا فرو […]
مدل وامدل
برای شیوا کاظمی عزیزم نوشتم:گفتم بهت این قضیهی آری گفتن را؟از این قرار که روزی معلم عربیمان، که مردی چشم سبز و کج خلق و باهوش بود، تعریف میکرد که برای ازدواجش فال حافظ گرفته. حافظ هم گفتن «آری آری سخن عشق نشانی دارد» سر عقد هم خانمش، به جای بله،گفتن آری! خلاصه ما هم […]