ملال آدم‌بودگی

دیشب که این‌جا روزنامه می‌نوشتم چشم‌هام می‌سوختند از خاب. ساعتی خابیدم و بعد از فکر و خیال بیدار شدم. نشستم به نوشتن و گریه و کتاب. یک روزی درباره‌ی کتاب‌های این مدت خاهم گفت. حالا نه. حالا نازکم و پنهان می‌کنم/می‌شوم. خوشبینم اما. یاد می‌گیرم و عبور می‌کنم از این رنج هم. شوپنهاور می‌گوید زندگی رفت و آمدی است میان رنج و ملال. از رنج دور می‌شویم. می‌رسیم به نقطه‌ی رضایت و لذتی. بعد این رضایتمندی ما هی لحظه لحظه می‌کاهد و تبدیل می‌شود به ملال. باز تا رنجی بیاید و جدایمان کند از ملال. که شوقی و امیدی باشد که روزی از رنج می‌رهیم و باز می‌رسیم به اوج فواره‌ی رضایت و لذت و باز همین تکرارها.

نصفه‌شبی آمدم تا برگه‌ی باده را ویرایش و به‌روز کنم. درباره‌ی من است. که چه‌ها کرده‌ام و حالا مشغول چه کاری هستم. خب تا پیش از جنگ داشتیم روی درد خفیف پینتر تمرین می‌کردیم. چند ساعت پیش کارگردان خبر داد که می‌خاهد با دختر دیگری اجرا را برساند به فستیوال. تمام. دیگر من با آن پروژه همکاری نمی‌کنم. سهراب پرسید ناراحت شدی؟ نمی‌دانستم. کار تحت فشار و اضطراب شکنجه است. بهتر که رَستم. اعتراضی به تصمیم کارگردان نداشتم. اما اگر این همه دیر خبر نداده‌بودند شاید من هم امشب منولوگم را رسانده بودم برای نظر گرفتن از استاد. خب! حالا میفتم توی شروع نو و تصمیم جدید. دنیا که دست من نیست. همین تنی که می‌توانم را کنترل کنم و رشد کنم و بسازم رؤیابینی‌هام را.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *