درخشش جاودان

دیروز LUX ATERNA را دیدم. گاسپار نوئه ساخته با کمترین برهنگی و خالی از سکس. البته که بازیگر فرانسوی چندباری می‌گوید سکسی‌ست سوزانده‌ شدن در آتش. فیلم با نمایش ابزار شکنجه شروع می‌شود و ماجرای سوزاندن ساحره‌ها. می‌گوید در فیلمی خانم بازیگر دو ساعت بالای نردبان بسته شده و منتظر بوده تا صحنه‌ی آتش را […]

برای آسترید شدن

یاپی‌پی جوراب بلنده، هرگز بزرگ نمی‌شوددیروز «Becoming Astid» را دیدم. دوباره.قصه‌ی زندگی یک نویسنده‌ی داستان‌های کودکانه. دخترک خیالباف بازیگوشی که می‌شود دوستش داشت و خوش بود با خوشی‌هاش. مامان مضطرب است و تحذیر می‌دهد. شب‌ باید یک ساعت زودتر از برادرش به خانه برگردد. نباید توی کلیسا بازیگوشی کند. اگر خاست به آقای بلومبرگ کمک […]

لبنیات ۱

پرسیدم لب‌هات شکرند یا شکری؟نفهمیدم چرا رنجش.گفتی که بودم بچگی. می‌گفتند محض تحقیر و نفرت تف کردن توی صورت بچه‌ای که فرق داشته انگار با بقیه. حسرتم که بچگی‌ت را ندیده‌ام. که دوستش داشته باشم.تا که گفتی دوست داشته شدن قفست می‌شود و می‌خاهی که فرار.من، خاهش دل و تن بی‌قرار.قرارم بود که نگویم دوست… […]

هُش‌مستی

سبابه کشیده بود پیش چشم‌هام که «آدمِ قصه -و من که شبیهش هستم- تنها به خاطر یک علت است که خرت و پرت جمع می‌کنند: کسی به آن‌ها به‌اندازه‌ی کافی محبت و توجه نکرده است.» گفته بودم که ظرف عشق و محبتش، لب به لب پر است، چه استکان باشد چه اقیانوس. بس که هر […]

معده‌ی دژم

بعد از آن روز که از همه متنفر هستم، دیروز فهمیدم دژم هستم. غمگین و خشمگین. هستم دیگر. همین است دیگر. برگشتیم به تمرین بوف کور. سهراب -کارگردانم، که حتمن دوستش دارم و ازش متنفر نیستم- خاست احساسات را زنده کنیم و بیاوریم وسط کار. ابزارمان در این تمرین تصویر و تصور جملات. خوب بود. […]

ماریسیو چند تا دختر دارد؟

کشید بار تن نتوانستم و ولو شدم روی کاناپه. کنترل برداشتم و رسید به شبکه چهار عزیز و فیلم «داستان مصور». آنجای قصه بود که آقاهه با روزنامه‌ی عصر قرار کرده تا روزی یک طرح تحویل بدهد برای چاپ. از شغلش استعفا می‌دهد تا از نقاشی پول در بیاورد.دخل و خرج جور نیست و دو […]

دردناک هدیه‌ات را به جان بپذیر

دل برداشتن که یک باره نیست. بالاخره دانه دانه‌، رشته رشته بافته شده‌ جانت به خیالش. تافته کافتن که آسان نیست. تازه بعد هم کلاف، پیچ خورده و خاطره‌دار است. متنفری از هر که دوستش دارد و دوست داردش. گاهی حواله میدهی به گور پدرش، گاهی جیغزخم که چرا نشد جوری که می‌خاستی/می‌خاستید. لابد چیزهایی […]

خوشیِ نوشتن

چنگال می‌زنم به شکم انبه‌ها و گزارش نیک می‌خانم. گاهی حرصم می‌گیرد از جمله‌های ناساز و غلط. این بار اما دل نازکم. دلم می‌سوزد چون فلانی پیشینه‌ای دارد که اصلن همین که می‌نویسد محشر است. لازم نیست محشر بنویسد. یک روزی حرفش را زدیم که بعضی همسفران مدرسه نویسندگی، به دنبال ادبیات و خلق اثر […]

آزاد از جیب

می‌گوید «اه،‌ حالم بهم خورد. چقدر زیادی خوبی براش». می‌گویم اگر ۱۵ درصد از درآمدش را به من بدهد همه‌‌ی کارها و کارفرماهای دیگر را رها می‌کنم و می‌شوم دستیار تمام وقتش. نمی‌خاهد. نه که نخاهد پول بدهد. یا بخاهد پول کمتری بدهد. انصافن این‌جا مسئله پول نیست. حاضر است بیشتر هم بدهد تا ببیند […]