شنبه اصلن میآید فقط برای خوشی دل من.
صبحی از رختخاب جست زدم بیرون و فرفره شدم تا خودم را برسانم به مکتب و جای پارک هم گیرم بیاید. آمدم و شروع کردم به انجام سفارشهای آخر وقتی مهسا منصوری در باب حفظ آثار اختتامیه. رفتم دنبال هارد و تا در اتاقش را باز کردم دیدم اوه مای خدا! استاد مازیار هم به سنت بچههای فستیوال تاتامی پهن کرده وسط اتاق به خفتن. از دیشب ماندهاند همینجا لابد. فوتبال تماشا لابد.
پاورچین برکشتم پایین. دو سه تا کار راه انداختم و سر خوردم زیر کولر سالن. گرسنه بودم. کافهی خودمان هم که این ساعت کار نمیکند. از ویونای توی کافه لبخند نان سیمیت سفارش دادم با تخممرغ همزده و پنیر و این قرتیبازیها. مثل گرگ گرسنه توی حیاط راه میرفتم و گاز میزدم. انگار برهی بریان. تمام شد و تمام دست و لباسم غذایی. شستم و رفتم برای چرت غیلوله.
صبحی اطلاعیهی کانال تلگرام تئاتر تازه را دیدم، گروه نوید محمدزاده و هوتن شکیبا و یوسف باپیری و اشکان خیلنژاد. یکی دو سال پیش به قدر کفایت به این آخریه حسودی کردهام. ۱۷ روز از من جوانتر است. ۱۷ سال دیگر باید برسم به نقطهای که شاید امروز او نشسته. یک بار علی جاودان دلداریم داده بود که او از همان نوجوانیها متمرکز پای همین کار بوده. تو هم اگر متمرکز شوی میشود. دروغ که نیست. بله میشود، لیکن به خون دل؟ بالاخره الکی مفتکی که نیست.
هنوز ۱۱ و نیم بود که برق رفت. ساعت کوک کرده بودم برای خرید بلیت نمایش جدید این گروه تئاتر تازه. بیشتر از همه اسم حسن معجونی برق میزد توی چشمم. البته کارگردانیش را بیشتر خاهان و دوستدارم. چه بلیتهای گرانی. ۹۰۰ و ۷۰۰ و دیگر ۵۰۰ تومان که تشکچه بود. گرفتم برای پنجشنبه و اجرای اول. تا ببینیم چه میشود.
ساعت ۱۴ با سید قرار کردهام. ولی گرم است مکتب بدون برق. میخاهم جمع کنم بروم خانه. غروبی تمرین دارم برای بوف کور.
.
تا شب نشد باز بنویسم. از دستکاریهای سهراب در متن راضی هستم. روان و بیدستانداز است به چشمم.