جمعه هم وفادار ماندم به سالواژهام «مشقبازی»
۱. بیدار شدم و از لباسهای تنم هشیار شدم به احوال خانه. پاورچین مناسک صبحگاهی را به جا آوردم، بی ورزش و جنبش.
۲. صبحانه درست کردم. کردیم گمانم. مهمان همینجوری خوب است دیگر. بعد شاید از خوبیهاش نوشتم.
۳. قرار کرده بودیم برویم خارج از تهران. به تب و تاب بودم که همان ۶ و ۷ صبح صدا کنم راه بیفتیم تا آسمان تیغ نکشیده به فرق سر خودش و ما. به کل ملغا شد. فرصت و خلوت خوبی شد برای نوشتن و کتابنوکی. نقشه میکشیدم حالا که تابستونم میباشه،جیک جیک مستانم میباشه، فکر زمستانم هم باشه…
۴. کتابدار شدم. از در و دیوار که نه، از خرید و هدیه.
۵. بالاخره برای آن فستیوال تئاتر، اختتامیه برگزار شد به هزار اقدام خرد و درشت.
۶. بالاخره احسان فلاحتپیشه برگشت به مکتب تهران و قدری پرفورمنس بداهه برایش اجرا کردم تا دلجویی کنم و دلگرمی بدهم که حضورش برایمان ارجمند و گرامیست و قهرش گران. خیلی هم مهم نیست اگر بهمان میگوید کارمان تئاتر نبوده، مهم همین است که زمان و حوصله گذاشته و نشسته به تماشای همهی گروهها. چی از این گرانتر؟
۷. دلتنگ شدم و شرم میخوردم برای این احساسات. یک پیاله آب هندوانه یخی سر کشیدم برای قورت دادن. گیر نکند توی گلوی آدمی احساسش. مدیریت عواطف و هیجانات مهارت مهمیست. نمیشود دیگران را مسئول کرد. به هر حال احساسات میروند و میآیند و این حرفها.
۸. بنا شد این روزها تقلید تن و حرکت و نگاه گربه را تمرین کنم. هستی حیاتی همپایی میکند تا تنم را هشیار و فعال کنم.
۹. هر بار بعد از فهرست کردن میگویم نکند هیچ کار معنیداری نکردهام و فقط عمر سوزاندهام؟
پاتیل را دیدهاید تا حالا؟ t.me/potiil