ملال آدمبودگی
دیشب که اینجا روزنامه مینوشتم چشمهام میسوختند از خاب. ساعتی خابیدم و بعد از فکر و خیال بیدار شدم. نشستم به نوشتن و گریه و کتاب. یک روزی دربارهی کتابهای این مدت خاهم گفت. حالا نه. حالا نازکم و پنهان میکنم/میشوم. خوشبینم اما. یاد میگیرم و عبور میکنم از این رنج هم. شوپنهاور میگوید زندگی […]