اردوی بهشت

امروز که سوم اردی‌بهشت، تولد مامان است. رفت شمال تا سر بکشد به باغ و درختان میوه‌اش. شغل مادرم؟ حالا رسمن کشاورز است. قبل از جنگ، دوست داشت برود شمال و به امور کشاورزی‌ش برسد. اسفند بود و گل زمان درختکاری و سمپاشی‌ها و کود و همه‌ی این‌ها. وقتی جنگ شد و راه افتادیم شمال، می‌گفتم خوش‌شانسی‌ها!
شرایط‌مان نمی‌گذاشت که تنهایمان بگذارد و مثل همیشه برود چند هفته‌ای شمال. ۴۰ روزه‌ی جنگ بهترین بهانه‌ی دنیا می‌شد که هم سر صبر و حساب به باغ‌هاش برسد، هم خانواده‌ش را زیر بالشش داشته باشد.
دیشب کیک تولدش را دادیم به آقای لابی‌من خوش‌اخلاق.


دیروز کم نوشتم. طفره می‌رفتم از ثبت. در اصل قصد سانسور داشتم. قایم کردن چیزهایی زیر فرش. کم‌کم باید آماده شوم برای حضور اجتماعی و مواجهه با آدم‌ها.
نصف روز مشغول کلاس بودم پای درس بهرامپور و مدرسه استادی. بعد هم نشستم به تماشای یک کورس آموزشی درباره‌ی مکاتب هنری.
بعد هم زره پوشیدم که بزنم بیرون از قعله و آدمیان را ببینم. و دیده شوم. این دومی همانی‌ست که هولم می‌دهد برای پارچه کشیدن روی بخش‌هایی از شخصیتم.
نوشتم این‌جا قضیه‌ دفترها را؟ یک بار که زمان و انرژی‌ش بود مفصل می‌گویم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *