کیک عصر جمعه
امیلی دیکنسون -که نویسندهه بهش میگوید پیردختر- بعد از ۳۴ سالگی به ندرت از خانه بیرون میرفته. اگر برای کاری مجبور میشده بیرون برود، به امید بازگشت به خانه، سرانجامش میداد. سرگرمیش شعر گفتن بود و خانهداری. جایزه هم گرفته در مسابقات محلی آشپزی برای کیک میوهی عصرانه و نان زنجبیلی برای بچهها. خانهش هم […]
نوبازیگر و خام بازیگر
بازیگرها شبیه دختر دم بخت مدام منتظرند تا توسط کارگردانی پسندیده شوند. با همان کارها برای جلب توجه. هی از خودشان حرف میزنند، خودشان را توضیح میدهند که نشان بدهند به اندازهی کافی خوب هستند راست و دروغ. از هر ویژگی که تعریف کنی میگویند بله من همچین آدمی هستم آن هم میلیون مرتبه اغراق […]
ادبِ ادبیات
روزی حداقل یک نوبت بوف کور، به شنیدن و خاندن و رونویسی. حفظ میکنیم جاهایی را برای تجربهی اجرا. روزهای اول به نظرم عجیب میآمد تکاپو کنم برای اجرای متن غیرنمایشی. مثل موریانه افتاده بودیم به جان قصهها و یادداشتها و هرچه که از قلم صادق هدایت. جلال تهرانی میگوید نابغه است هدایت. به نظرش […]
هنرمند، تبعهی عالم است
شنیدهاید «جعفرخان از فرنگ برگشته»؟ نمایشنامهایست از حسن مقدم. میگویند نابغه بوده. عمر بلندی نداشته اما چیزی نوشته که از شاهکارهای نمایشنامه فارسی هیچی کم ندارد. جلال تهرانی میگوید. خاندنش را پیشنهاد میکنم. شما بگو انگار همین سالهای ۱۴۰۰ نوشته باشد نه آن که طرف ۱۳۰۴ از دنیا رفته باشد. جعفرخانی که از فرنگ برگشته، […]
در جستوجوی گیلبرت
گیلبرت بلایت را میشناسید؟ یادتان نیست؟ همانی که روز اول مدرسه به آن شرلی گفت هویج و آنه هم تختهی مشق را توی سرش خرد کرد و عمری میانشان به رقابت گذاشت تا آن نقطه که بالاخره آنه هم راه داد به جوانهی عشقی در دلش و دست آخر با هم ازدواج کردند. عاشق احوال […]
بوف بلندپرواز
این روزها، کمتر نوشتم. در جنب و جوش بودم برای تغییر روال تمرینات تئاتر و تغییر جامعهی معاشرانم. از آن بهتر هم، الههی هنر آمدهبود دستی بکشد به سر و روی پادمستی. به وبسایت خودش سر بزنید و حظ ببرید از هنرش، از زبانش، از سرزبانش. امروز ۱۳ اردیبهشت، که یکشنبه است. دیشب برای جشن […]
مگنوم
آخرین بستنی باید مگنوم باشد یا سالار؟فایدهی کدام بیشتر است؟تداخل دارویی کدام کمتر؟البته از داروها نمیشود مطمئن بود. معلوم نیست اصلن کار به دارو بکشد یا نه. به چندتا راه فکر کردهام اما قبلش باید آخرین بستنی را بخورم تا مطمئن شوم از افسردگی نیست این نیازم به خودکشی. مسخره است زندگیام را تمام کنم […]
نمایش تو حوضی
نمیخاهم بازیگری باشم که مدام به خودش شک میکند. همان گربه و پلنگ بودگی را میخاهم. امروز پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت، لب حوض، مقابل خانه هنرمندان، با سهراب تمرین کردیم و بوف کور اتود زدیم. نگاهمان کردند؟ نمیدانم. مهنا -از بچههای مدرسه نویسندگی- ما را دید. خبر گرفت از استاد کلانتری که باشند شاید همان اطراف. […]
بازخانی مَموش
دیروز نوشتنم لنگ ماند. مست و ملنگتر از همیشه بودم دیروز. به هوای چک ناغافلی که خورده بودم از اویی که هی میگفت دورم میگردد. پیش میآید دیگر. میگذرند این روزهای پر تنش و پر فشار هم. بعد آدم میماند با کارنامهی اعمال خودش. که آیا درست بود این رفتارم؟ این انتخابم؟ آدمی محصول انتخابهاش […]