نمیخاهم بازیگری باشم که مدام به خودش شک میکند. همان گربه و پلنگ بودگی را میخاهم. امروز پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت، لب حوض، مقابل خانه هنرمندان، با سهراب تمرین کردیم و بوف کور اتود زدیم. نگاهمان کردند؟ نمیدانم. مهنا -از بچههای مدرسه نویسندگی- ما را دید. خبر گرفت از استاد کلانتری که باشند شاید همان اطراف. امروز استاد آنقدر نبودند که حتی وبینار را هم با میزبانی مبینا ملائی برگزار کردیم.
وقت تمرین وسط حوض، آخرین نگرانیم نگاه غریبهها بود. گاهی که حضورم از دست میرفت، دلآشوب و نگران صدا بودم. آن همه برو و بیا و منوآل تراپی تا صداهه درست شود و بتوانم با صدا بلنده در سالن دیالوگ بگویم. که حالا همان را هم باختهام. از طرفی در فضای باز، بدون قرارداد تئاتری، انگار یک فیلتر روانی میگوید هیس! آهستهتر. ما که نمیخاهیم برای بقیه مزاحمتی بسازیم. توی سالن تئاتر اما قرار بر همین است که آدمها آمدهاند و میخاهند همین را بشنوند، مهم است که بتوانی صدا بلند کنی تا بشنوند. فردا هم تمرین کنیم تا اجرا و نظر گرفتن از استاد جلال.
6 پاسخ
هر وقت تمرین به سرانجام و بعد تئاتر رسید ما هم دعوتیم دیگه؟ درسته خانمعلویخانم؟ نیحیحیحی 😁
فدای محبت شمااااا. افتخاره که زمان بدید به ما تا پیش پاتون اجرا و تعظیم کنیم.
چه قشنگ بود
مخلصییییم.
ممنونم که میخانیدم.
من گریه😭 منم میخوام بیام تئاتر
یه روز خوب دسته جمعی.