بازیگرها شبیه دختر دم بخت مدام منتظرند تا توسط کارگردانی پسندیده شوند. با همان کارها برای جلب توجه. هی از خودشان حرف میزنند، خودشان را توضیح میدهند که نشان بدهند به اندازهی کافی خوب هستند راست و دروغ. از هر ویژگی که تعریف کنی میگویند بله من همچین آدمی هستم آن هم میلیون مرتبه اغراق شدهتر از چیزی که تو گفتی. دیشب هم یک عالمه از این حرفها شنیدم.
در مکتب تهران میآموزیم که بازیگر خوب، اوییست که نخاهد خودش را به متن تحمیل کند. متن را تحلیل نمیکنیم. معنایی به متن نسبت نمیدهیم. پس نیاز است برای مواجهه با متن، صبوری کنیم. آنقدر متن را بخانیم تا متن شروع کند به خانش ما، به قرائت ما؛ به متجلی کردن آن بخشی از وجود ما که ظرفیت متن میطلبد.
معلوم است که همه در نخستین مواجهه با متن -خاصه متن گردن کلفت- احساسات و هیجاناتی را تجربه میکنند. این که فلان ایده آمد و بهمان گرایش غریزی را به تجربه کردیم، اعتبار نمایشی ندارد. فقط احساسات ماست که داریم تجربه میکنیم. برای آن که بازیگر سطح بالایی شوی، لازم است فقط نظارهگر و شاهد باشی. نظارهگر تجربههات، هیجاناتت، غلیانات روح و خابها و الهامات و همهی اینها. و تسلیمشان نشوی. هیچکدام را به عنوان ایدهی اجرایی برنداری. آنقدر خاندن متن را در روزهای طولانی ادامه بدهی تا دیگر خودت از میان برخاسته باشی! (میگفت تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز!) تا بالاخره متن دستش برسد که تو را خانش کند.
سلیقه و گرایش و تجربیات و هیجانات ما؛ خاصه آن صد سال اول مواجهه، فقط مربوط به درونیات خودمان است. وقتی آنقدر تکرار کردی که دیگر جملهها بیمعنی شدند و نشد حس خاصی بهشان نسبت بدهی، تازه رسیدی به نقطهی صفر که خود متن بگویدت که چگونه باید گفت.
این کار که متن را تحلیل میکنند و زیر جملات خط میکشند که اینجا غمگین شد و آنجا انگار حسودیش آمده، کار بازیگر نیست. کار بازیگر سح بالا نیست. در تئاتر اصالت با بازیگر است. اگر بازیگر نباشد اصلن تئاتر سر نگرفته. در سینما اما اصالت با دوربین است. پس میشود کارگردان از بازیگرش هزار کار دیگر بخاهد و با دو هزار ترفند پلانی بگیرد که سر میز تدوین برسد به خلق لحظه. بازیگر تئاتر اما نمیتواند دروغ بار تماشاگر کند و احترام بخاهد.
جمعبندی!معنیدادن به هیجانزدگی اولیه، کار ماخولیایی فالگیر و جادوگر است. این که من -واقعن خودم!- وقت تعریف کردن قصهی بوگام داسی در بوف کور اشکهام میریزند معنایی ندارد جز همین که اشکهایم میریزند. وقتی بیست بار اتود زدم و دیگر اشکها نیامدند معلوم شد که فقط هیجانات درونی خودم بوده و نسبتی با نقش نداشته. اگر در اتود بیست و یکم زور بزنم که اشکی بیاید دروغ گفتهام. تمام شد. دیگر باورپذیر نیستم. اصل صداقت را کشتهام و خودم را به متن تحمیل کردهام.
وجوب و مزیت تمرین و تجربه از همین سبب است که فرصت داشته باشیم تا هیجانات خودمان را سوا کنیم از متن. پس بخان بازیگرجان! بدون لحن بخان.
مابعدالتحریر:
این گردن کلفتیها که در متن میبیند لفظ جلال تهرانی است. معلوم است که شاگرد از استادش الگو و اثر بگیرد و همدما و هم زبان شود.