اگر… آن‌گاه…

تلخ است اما یک فکر تأمل‌برانگیز:
اگر درست در لحظه‌ی حاضر، من در حال زندگی کردن در حد همه‌ی استعدادهای خود باشم چه؟
ترسناک است. تصورش هم نفس آدم را بند می‌آورد. البته که خبر خوشی است وقتی بدانیم که نه بابا! هنوز از تمام توانمان بهره نبرده‌ایم اگر هنوز در تکاپو هستیم، در رؤیا فرو می‌رویم، حسرت می‌خوریم و هنوز تلاش می‌کنیم و زحمت می‌کشیم. زندگی‌مان برای رسیدن به نهایت ظرفیت و استعدادهایمان، یک ماجراجویی هیجان‌انگیز و وجدآور است.

این‌ها که نوشتم برش دستکاری شده‌ای بود از یادداشت امروز در کتاب فراوانی مطلق، سارا بان براناک. یک بار تصادفی کتاب را باز کردم و بعد چندبار چشم بستم و کتاب بستم و دوباره این جمله را خاندم. واقعن اگر همه‌ی استعدادهام همینی باشد که حالا دارم نشان می‌دهم چه؟ اگر رشدی فراتر از این نداشته باشم چه؟ باز هم می‌کوشم؟ باز هم تمرین می‌کنم؟ باز هم ادامه می‌دهم؟ یا از دلسردی و ناامیدی خاهم مرد؟
برمی‌گردم به خاطره‌ی جواد عزتی که در هر چمن و میدانی در تهران، اجرای خیابانی را تجربه کرده و سال‌ها می‌گفته اگر ته کار همین باشد هم باید ازش لذت برد، نه آنکه لذت و رضایت را پرت کنی جایی بعد از شهرت و جایزه. اگر رشدی نباشد، چیز بیشتری دستم را نگیرد، مهارتم رشدی نکند، دست می‌کشم از کوشش؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *