می‌رقص؟

گهی کودک شو و طفلانه می‌رقص / عرفی شیرازی

برقصان قلمت را

امروز چهارشنبه ۱۲ فروردین سال ۵. همچنان دارم سر و کله می‌زنم با محتویات پراکنده‌ی دفتر طراحی. از جنس برگ‌های دفتر طراحی خوشم می‌آید. راه می‌دهد به همه جور قلم و ماژیکی. بی‌خط بودن صفحات هم جا بدهد به همه جور خط و شکل و حرکتی. صفحه‌ی نخست، درباره‌ی نظام ارزشی‌م بود. صفحات بعدی هم […]

از فردا

سه‌شنبه ۱۱ فروردین سال ۵. بالاخره شانس آوردم و به کلاس تئوری تئاتر رسیدم. استاد جلال همیشه کلاس‌هاش را برگزار می‌کند. حتی روزی که پدر عزیزش از دنیا رفت. زمان ۴۰۱ خوب یادم مانده. اول جلسه را اینطور شروع کرد که «مرسی بچه‌ها که بین ما و فراخان بچه‌های محلات ما رو انتخاب کردید و […]

امروز چه جور آدمی باشم؟

امروز دوشنبه ۱۰ فروردین سال ۵، زمان بازگشایی بازارهای مالی و تماشای قیمت نفت برای ما که ببینیم چقدر جهان تحت فشار قرار می‌گیرد که ترغیب را فشار دهد برای توقف تجاوز به ایرانمان. دارم کورسی گوش می‌دهم از گیت، برای ۱۰۰ روز سلف لاو. درس اول دارد می‌گوید سه جور یادگیرنده را بشناسیم: بعد […]

رابطه، کِشتی یا کُشتی

برای ۹ فروردین چیزی ثبت نکردم. چندتایی یادداشت پیش‌نویس داشتم اما تقلب نکردم. دست بردم تا برگه‌ی تازگی را کامل کنم با درباره‌ی من و توضیح بخش‌های مختلف سایت. نصف روز هم به این گذشت که فلانی در بهمان گروه بزرگ دورهمی درد دل می‌کند از ازدواج بدش و نصفی راه حل پیشنهاد می‌کنند و […]

دست‌‌نامه

شنبه ۸ فروردین سال ۵ این روزها سفت‌تر چسبیده‌ام به نوشتن صفحات صبحگاهی. نمی‌گذارم از دستم برود. ایده‌هایی می‌آیند که هیچ‌جای دیگر روز پیدایشان نمی‌کنم. روزهای قبلی ایده‌هایی داشتم برای بازسازی منابع در‌آمدی. سال گذشته عمرم را پای قماری گذاشتم و تمام زمان و انرژی و تمرکزم را جایی سرمایه‌گذاری کردم که حالا چندان بُردی […]

فعلن بنویس

امروز جمعه ۷ فروردین سال ۵ و روز ۲۸ جنگ -که در قرنطینه‌ام-. هر چه بیشتر بنویسی بهتر می‌شوی. ده سال اول، هرچه بنویسی افتضاح است، پس بنویس.میلیون کلمه‌ی اولی که می‌نویسی فاجعه است، پس بنویس.بلد نیستی؟ پس بنویس.می‌خاهی اصول نویسندگی را یاد بگیری؟ پس بنویس.خودت را نویسنده نمی‌دانی؟ پس بنویس.ایده نداری؟ نمی‌دانی چه بنویسی؟ […]

سرکش قلمِ هردم‌نویس

پنج‌شنبه ۶ فروردین سال ۵ رشته‌ی تجربی می‌خونی؟ به مامان بگو ماری کوری و چارلز داروین هم روزنامه‌ی خاطرات می‌نوشتن. -خیرات امواتت، اگر نمی‌دونی روزنامه چیست؟ مطلب دیروز را بخان.می‌خاستم درباره‌ی آفوریسم عزیزم بنویسم: «امروز که نویسنده‌ترم…». همیشه سر ذوقم می‌آورد برای نوشتن. دیده‌اید آدم‌هایی که بهتان می‌گویند بیا داستان زندگی من را بنویس؟! اغلب […]

مَموش

مامان نمی‌گذارد بروم توی انبار. می‌گوید آن‌جا چیزهایی‌ست که ممکن است بهم آسیب بزند یا مریض شوم. می‌گوید اگر من هم چیزی‌م بشوم دق می‌کند می‌میرد. نمی‌گوید زن‌دایی هر دویمان را دعوا می‌کند. من یواشکی از این سوراخه به خانه‌ی دختر موشی این‌ها نگاه می‌کنم. به کسی نمی‌گویم. یک بار وقت ناهار گفتم توی دیوار […]