سهشنبه ۱۱ فروردین سال ۵.
بالاخره شانس آوردم و به کلاس تئوری تئاتر رسیدم. استاد جلال همیشه کلاسهاش را برگزار میکند. حتی روزی که پدر عزیزش از دنیا رفت. زمان ۴۰۱ خوب یادم مانده. اول جلسه را اینطور شروع کرد که «مرسی بچهها که بین ما و فراخان بچههای محلات ما رو انتخاب کردید و اومدید سر کلاس». آنلاین بود. همین دورهی نظری تئاتر. آن زمان که من به کلاس پیوسته بودم، مطالعهی نمایشنامهها به سر رسیده بود و داشتند دربارهی رویکرد و تجربههای کارگردانان تئاتر بحث میکردند. بعد از کرونا، همهی کلاسهای مکتب آنلاین بود. اولین بار این کلاس نظری را شروع کردهبودند به هوای اینکه بچههای بازیگر، انگار سواد تئوری خوبی ندارند. اهل مطالعه نیستند. کلاس نظری انگیزهی حرکت شود برایشان.
روش کلاس هم متفاوت است با آنچه فکرش را بکنید. موضوعی انتخاب میشود و یک هفته، تا جلسهی بعدی، فرصت دارید مطالعه کنید و بعد سر کلاس بگویید از آنچه خانده و آموختهاید. حالا اگر سؤالی پیش آمده برایتان، یا با فلان نظریه تعارضی دارید، بگذارید وسط تا دربارهش بحث کنیم. استاد جلال میگوید تا سؤالی برای آدم پیش نیامده باشد جواب به هیچ دردی نمیخورد. چیزی بهمان اضافه نمیشود چیزی یاد نمیگیریم. هدف این مطالعهی هفته هم خاندن و آموختن نیست. اصل هدف باید «سؤال دار شدن» باشد.
امشب دربارهی مقایسهی متد مایزنر و آدلر گپ زدیم. بعد که اینترنتدار شدیم حواله میدهم در تئاتراه بخانیدشان. همین روزها هم اینجا چیزی مینویسم. گپ و گفت و پرسش و پاسخها رسید به هامارتیا. یعنی خطای تراژیک. موضوع این است که همهی ما در طول زندگیمان انواع اشتباهات مرگبار را مرتکب شدهایم و شانسکی و به تصادف زنده ماندهایم. روی صحنهی تئاتر اما اولین اشتباه، آخرینش است. یکی دو صفحه بعد شخصیت حذف شده و از نمایش بیرون میافتد. پس روی صحنه باید شش دانگ حضور داشته باشی. متمرکز باشی که اشتباهی نکنی وگرنه بیرون میافتی و مرگ!
در تئاتر شخصیت دیوانه نداریم. چون تئاتر مبتنی بر انتخابهای منطقی پیش میرود. تصادفی پیش نمیرود (در کمدی اتفاقن عامل پیشبرد، تصادف است). خلاصه با شخصیت دیوانه، کنش دراماتیک شکل نمیگیرد. حتی اگر شخصیت شیزوفرنی دارد، انتخابهای اوست که کنش را رقم میزند. پس! بازیگر باید روی صحنه متمرکز و حواس جمع، به غریزهش اعتماد کند برای واکنش. و این تربیت خود برای رسیدن به بهترین واکنش -که صادقانهترین است- تمرینات مایزنر کمک بزرگی هستند.
باید کتابهای آدلر و مایزنر را بخانم تا هم سؤالدار شوم و هم به پاسخهایی برسم. لابد اینجا هم گزارشی ثبت کنم از آنچه میآموزم. فعلن که دست به یقه هستم با وسوسهی هزار کتاب و وسواس انتخاب نکردن و شروع نکردن. هر بار میگویم از فردا. یک ماه است که میگویم فردا میروم باغ را ببینم. با خودم مجلس بگیرم و صاف کنم حسابم را با همهی اولویت «هاااایی» که نباید «ها» باشد. اولویت یکی است. همان که اول است. بقیه «هاااا»، حاشیه است.