کلنگِ الاکلنگ

امروز ۱۶ فروردین سال ۵، بهار جنگ، گمانم ۳۷ روز. هنوز فهرستی دارم از کارهایی که باید (!) کامل شوند. این باید از کجا؟ برنامه‌بافی خودم. نمی‌شود هر روز به همه‌شان برسم. الاکلنگ می‌شود روزم هر بار یک طرف را سنگین بگیرم، بقیه‌شان پَر. این دو روز هم ذوق زده‌ی یک کورس محشر بودم برای بدن و حرکت. بگویی رقص، خیال آدم می‌رود طرف قر دادن‌های توی مهمانی. در تکاپو و تمرین‌بازی هستم برای باز کردن و انعطاف بدن. برای آموختن. الگو هم هنوز رفتار کودک.

شرح می‌دهم حالا. به کودک بگویید ببر دندان شمشیری شو! می‌شود. تحلیل نمی‌کند که چی و چرا و چگونه. همانقدر که غریزه‌ش پاسخ می‌دهد را ابراز می‌کند. در بدنش جاری می‌شود همانی را که حس می‌کند.

بازیگران برای تجربه‌ی ظرفیت‌های مختلف فرم بدن، حیوانات را تقلید و تمرین می‌کنند. حتی اتود می‌زنند که فلان شخصیت به بهمان حیوان شبیه است و گوشه‌هایی از تجربه‌ی بدن حیوان را بر می‌دارند برای اجرای نقش. مثال مشهور مارلون براندو و پدرخانده‌ای که پک و پوزش شبیه سگ بولداگ است.

قرار است که بازی حیوان شدن میان کودک و بازیگر یکی باشد. اگر من کند می‌شوم و دست‌انداز دارم تا برسم به تقلید حیوانم، یک جای کار می‌لنگد. می‌لنگم. گنگم. صاف و صوف نیستم که جاری شود در تنم آنچه حس می‌کنم. اگر حس نکنم که دیگر خانه از پای‌بست ویران. (حتی از بن‌بست).

این‌روزها که با مشق بدن، عشق می‌کنم، دیگر له و لورده و دردناک به‌ خاب فرو می‌غلتم. تا ببینیم فردا چه زاید باز.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *