درب آهنی

صدای کلیدی که توی در افتاد، با قبلی‌ها فرق داشت. یکی آمد که با بقیه فرق دارد.

سلام باده چطوری؟ چه سکوتی! تنهایی.

تنها بودم و با خودم که حرف نمی‌زدم.

وحشت‌زده بودم. همانی بود که تا نصفه شب، آدم‌ها منتظرش بودند بیاید و وقتی بگیرند و گپی بزنند و سرنوشتشان را روی حساب حرف‌های او بسازند.
معشوق گرامی همراهش بود و معلوم است که هیچ مؤدبانه نیست فرصت آن دختر را برای هم‌نشینی و هم‌صحبتی بدزدم که مثلن ما فلان کار را داریم. یاد وقت‌هایی افتادم که آدم‌ها بی‌ملاحظه‌ی حضور من، گفت‌وگوی من، کار من، می‌پریدند وسط به هوای… لااله‌الاالله.
این‌جاست که خط قرمز و حد و مرز و این چیزها تعریف می‌شود. که اگر مثلن در حضور -حتا غیاب- این دختر، دیگران شانسی برای خودشان می‌بینند که به این مرد نزدیک شوند، بی‌شک مسئولیت مرد است. که اگر جایی زنی خیال می‌کند دارد توی رقابت میفتد با زن‌های بیگانه برای به دست آوردن توجه مردش، مسئولیت مرد است. به اندازه‌ی کافی شفاف نکرده، نخاسته شفاف کند. نخاسته شانس‌های دیگرش را بسوزاند. نخاسته بار مسئولیت بردارد و متعهد شود. روی این جور مردها آن‌قدر نمی‌شود حساب کرد که پوچ. آن‌وقت زنی گرفتار می‌شود که سرنوشت و زندگی‌ش را روی حساب برنامه‌ی زندگی آن مرد بچیند.

در مقابل، مردی شبیه همینی که امروز دیدم، نه فقط حد و مرز رابطه‌ی خودش،‌ که حد و مرز همه را معلوم و محفوظ می‌کند. مثلن همین معشوق گرامی هم نمی‌تواند از موقعیتش سوءاستفاده کند و بقیه را بیازارد یا توی کارشان مداخله کند. بعد از این دیگر هر کاری کند مهربانی و لطف اضافه است. دیگر کسی دعوا نمی‌کند جز به نیت خراب.

خب! دیگر چه خبر؟
راستی من چرا وحشت‌زده بودم؟ چون دیدارش برایم عادی نیست. معجونی از انواع اضطراب‌های حاصل از قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *