امروز دوشنبه اول تابستان سال ۵
۱. صُپ پا شدم جهت اعمال عبادی و مدیت و شکرگزاری که بالاخره توانم برگشت به روتین. بعد که آفتاب دمید، گرفتم خابیدم.
۲. بعد که کاملن دیر شد بیدار شدم تا بروم کلید بیندازم و پلاتوها را بگشایم جهت استفادهی هنرمندان جوان. (هنرمندان سن دار شب کارند).
۳. تا لنگ ظهر من بودم و خانجون (گربهی مکتب). در این گرما سگ پر نمیزد. چند قلم کار راه انداختیم.
۴. کار که جمع شد، دفتر دستک پهن کردم برای نوشتن. آزادنویسی و روزنامه و آموزههای روزم. چندپر هم نقشه کشیدم برای راه پیش رو.
۵. داشتم چرت میزدم که اندک اندک جمع مستان رسیدند و شروع کردند به جمع کردن آثار بدمستی دیشب در کافهی مکتب. کمکم صدای تاسریختنها و تخته زدنها هم پیچید و رفتند مرحلهی بعد. که معلوم شد میتوانم بروم خانه. دو نفر مراجع برای پلاتوها داشتم. حالا که فستیوال تمام شده، بعضیها سفت کلاهشان را چسبیدهاند که نیفتد این طرفها. بعضی اما بیخیال حرف مردم، دارند گرم میکنند برای اجرای عموم.
۶. نقشهی فردا را مرور کردیم و بایبای گفتیم. وبینار نویسندهساز توی گوشم راه افتاد و انداختم توی بزرگراه. که وسط راه سهراب تلفن زد که بگوید میرود سفر. مارسل سپردهبود به باده بگویند که نمیرود سفر. فکرم رفت که صفر هم نمیتوانم بروم سفر. حسرتکش شدم که از وبینار افتادم بیرون و ظرفیت تکمیل.
۷. توی پارکینگ فکر کردم دور بزنم بروم نزد خانواده. آنجا گپ و گفت و چرت و آشرشته و کارگاه نوشتمرین ۳۰. چه خوشی گذشت. برای پاتیل و پادمستی هم پیش نویس حاضر کردم. اینجا هم که گزارش نیک -بالاخره-.
۸. زنبیل حاضر کردم از غنائمی که آدم از خانهی والدین برمیدارد.
۹. بروم برای خفتن که از فردا دیگر فقط ورزش و خاندن و نوشتن و بقیهی کارها که زمین مانده.