پن‌شمبه

پنجشنبه ۸ مرداد سال ۵کارآموز جدید آمد و امید دارم که بخشی از کارهای خارج از ساعتم مدیریت بشوند. ماشین چند روز پیش چالش داشت و راهی شد خدمت اوستا ممد یحایی. امروز برگشت. ماتیک جدید لازم داشتم. او هم رسید.با الهه علیزاده جلسه داشتم برای تئاتراه عزیزم که ازش سوا افتاده‌ام. نقشه کشیدیم و […]

چرا ترکت کردم

صبرم تمام شد. حوصله‌ام سر رفت. تکراری بودی. بی‌جهت منتظر مانده بودم. همه‌چی هیچ. هیچِ هیچِ هیچِ هیچِ هیچ. اصلن بیشتر از این‌ها هیچ. چند صفحه هیچ. هیچِ پیچ‌دار. نوشته‌هام اولش بدکی نبودند. یعنی شورم بودی و شوقم بود. بعد غرولند بودم. قاشق قاشق خودم را سِرو می‌کردم توی حلقم. گلویم گره انداخته. پر گره […]

پلاتو فروشی الویی

شاید بعد از این خاطرات یک پلاتوفروش را بنویسم! حتمن که شغل رؤیایی کسی نباشد. ولی خوش می‌گذرد. گاهی بازیگری می‌آید که می‌شناسی‌ش، حتا دوستش داری اما نامش را… توی آن سریاله بود که… بگو دیگر! امروز مهتاب ثروتی نیامد. دیروز از گروهشان پیغام دادند که این دو سه روز تمرینات لغو شده. شاید روزهای […]

بیرون‌تر

کاش وقتی از این‌جا بیرون می‌رومسبک باشم، خابالو نباشم.کسی برای تمرین دیر نکرده باشد. نگران بدقولی کسی نباشم.بی‌قرار نباشم.لباس تمرین لازم نباشد.کاش فلانی هم باشد. اویی که دیدنش شادم می‌کند یا آن یکی که بغلش می‌کنم، که همان یکی‌ست در عالم. راستی علی کجاست در این عالم؟ بیرون از این‌جا هرکی احوالش را می‌پرسد می‌گویم […]

آن یک چیز زندگی شما چیست؟

کتاب «آن یک چیز» البته چند تا ترجمه دارد مثلن آن اصل کاری! آن یک چیز من تئاتر است. این را باید به صفحه‌ی باده اضافه کنم. تکلیف آن یک چیز زندگی که روشن باشد، شبیه این است که به یکی «بله» گفته‌ای و دیگر به هرچه غیر او «نه». یک بله‌ی استراتژیک. که همه‌ی […]

نور اوقات بی‌برقی

امروز سه‌شنبه ۳۰ تیر است. خیابان سی تیر یادتان هست؟ که بساط شکم‌چرانی بود. چقدر لقمه کباب کوچولوها را دوست داشتم آن‌جا. امروز برنامه‌های زندگیم شلوغ و شلخته‌اند. تا شب بمانم مکتب که برسم به بعضی‌هاش. صبحی یکی آمد و با عروسک گچی‌ش چندتا نقش کار کرد و فیلم گرفت. یکی دیگر – واراگ نامی- […]

تش‌بار

این روزگار که جنگ است، اما نه در پایتخت. از رفتار توریستی با «جنوب» حرصم می‌گیرد. شبیه «شمال». نگاه آن‌هایی‌ست که خودشان را مرکز جهان می‌بینند. اولین بار که آمده‌بودم تهران، نمی‌فهمیدم شمالی یعنی چه. می‌پرسیدند کجایی هستی؟ بگویم گیلانی. پس شمالی هستی! شمال کجا؟!

می‌خاهی از دستش بروی؟

هین: چقدر دلت برام تنگ شده بود! هان: دل من؟ تو از کجا می‌دونی؟ هین: بالاخره دل به دل راه داره. هان: سرشوخی رو باز نکن. یهو دیوونه می‌شم میام می‌گیرمت هر دومون با هم بدبخت می‌شیم. هین: سخت نگیر. …. این: دلت خیلی برام تنگ شده. آن: دل من؟ ازکجا می‌دونی؟ این: دل به […]

من و این پیرمرد معتاد صد و یک ساله

همین وبسایت است. سر بگردانی می‌میرد. به هن و هن زنده است. پریروزها به جای تمدید هاست پر هزینه‌ی قبلی، مورد ارزانتری انتخاب و خرید کردم و بعد بوم! پرید پادمستی عزیز. تیکت و تماس و چند مرحله‌ سکته‌ی تکراری تا امروز بالاخره برگردم اینجا. اوضاع مکتب هم پیش می‌رود. بقیه‌ی جاها هم لابد. من […]