خیال هرزه‌گرد

امروز تحت اضطراب کار فشرده، کلی نشخار و فکر و خیال برداشتم. یک پاتیل بزرگ بار گذاشتم از انواع دعواهای نصفه و تکراری. که وقتِ بروز مسئله، حرمت نگه‌ داشتم و دهن بستم. حرفی نزدم که زخم بشود. خیالم مهربانی و بزرگواری بود با او. حالا حساب می‌کنم ظلم کرده‌ام به خودم. برای شعور و شرافت نداشته‌ی او، من دارم دندان فشار می‌دهم. رنجی تولید کرده و هرگز برای جبرانش قدمی برنداشته. بالاخره این زشتی را در عالم تولید کرده. چه می‌شود کرد؟
کمی صدا بلند می‌کنم توی خانه‌ی خالی و داد می‌زنم که تو چنین کردی و چنان کردی، به کسی که نیست. این‌جا نیست. کلن نیست. شاید دیگر هیچ وقت هم هیچ جای زندگیم نباشد. نمی‌دانم که می‌خاهم باشد یا نه. می‌دانم که او نخاسته تا باشد.
برمی‌گردم به آرام کردن خودم. نفس‌هام را می‌شمارم و تف می‌کنم خیالات باطلش را.
بقیه‌ی روز کارم همین است. قیچی بزنم هر بار خیالش می‌آید. راهش لابد همین باشد. ذهن آدمی هرزه‌گرد است، گاهی هم به رد شدن دائمی از یک کوچه‌ی پر از گند و کثافت عادت کرده، هی برمی‌گردد. باید تمرین کنم و تربیت کنم خودم را، توسن خیالم را، ذهن بازیگوشم را، به رفتن راه‌های پاکیزه‌‌ی نو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *