نمرنگ
۳ فروردین سال ۵ «آقای مراجع طبقهی مشاوره میآید که بپرسد کلینیک کدام طبقه؟ برمیگردد که بپرسد چه ساعتی؟ چشمهاش خوشرنگ، نگاهش غمرنگ. رویم نمیشود دعوتش کنم تا دمی کنار ما بنشیند. نه چون مراجع مرکز مشاوره باشد خیال کنم دیوانهست. نه. بار خشم دارد اما از رنج و اندوه. آدم غمگین طفلکی. منشی نازدار […]
خابالوی روز، خیالباف شب
یکشنبه ۲ فروردین سال ۵ امروز صبح با دلتنگی و بغض بیدار شدم. داشتم دق میکردم در سوگواری احتمال از دست رفتن عزیزم. بیدار شدم و بیدار ماندم و گذشت از گلویم ماجرا. باز خفتن و بیداری و تا از اتاق بیرون شوم، ساعت شده بود ۱۰. بیدار که میشوم سرم میرود توی موبایل، دنبال […]
روح لطیف، جناب صائب فرمودن
ز بیم هجر در آغوش یار میلرزم
عیدی روز
امروز ۱ فروردین سال ۵- ۱ شوال ۱۴۴۷- ۲۱ مارس ۲۰۲۶ دیشب قبل از خاب نیت کردم برای چالش ۹۰-۹۰-۱ یعنی به مدت ۹۰ روز، ۹۰ دقیقهی اولِ کاری را بگذارم پای اولویتم. -که بازیگریست-. اولویت اول و دوم و اولویتها همه فریب و سرابند. اولویت فقط یکیست. وقتی بیشتر میخاهیم یعنی دیگر سردرگم شدهایم […]
آخر سالِ ۴
دیشب نشد نوشتن. تمام روز به خانهتکانی گذشت و قفسی بودم. حالا دارم محتویات لپتاپ و گوشی را خانه تکانی میکنم. سبک شوند، نو شوند. تکلیف خاندنی دیدنیهای پیش رو معلوم شوند. حالا هم فایل روزنامه خاطرات سال ۵ را مهیا کردهام. چندتایی هم فایل کتاب و فهرست فیلم. وقت فیلم دیدن از تاریخ و […]
عشق شکسته
۴. ۲۷ اسفند سال ۴ امروز به سینما گذشت. نشستم به تماشای ۴ فیلم و برای عشقهای توی قصهها غصه خوردم. اولی آپارتمان بیلی وایلدر، قاعدتن نباید این همه بغض و اشک و دق میشد. اما شد. البته که پایان خوش هم داشتند. من اما دق کردم. دومی گنگوبای، یک فیلم هندی دربارهی ملکه مافیا! […]
ننوشتن
۳. ۲۶ اسفند سال ۴ چیزهایی نوشتهام این چند روز از داستان کوچولو و گزینگویه و یادداشت بچه جستار. میخاستم تایپ کنم و بگذارم. امروز اما لپتاپ را باز نکردم. به فر خوردن دور خانه گذشت انگار. کتابهای مقرری روزانه را خاندم اما کار منسجمی نه. تازه یادم افتاد بیایم اینجا ثبت کنم تا کارم […]
درس عکس
۲. دوشنبه ۲۵ اسفند سال ۴ باور اول که نوشتم، پرید. آشفته هم نوشته بودم. این یکی هم ننوشته، خبرم هست که آشفته خاهد شد. اما نمیخاهم وسواس کنم کار پیچیده شود و باز محروم بمانم. امروز مشغول گوش دادن درسهای نماد و نشانهشناسی بودم. محض مشغول نگهداشتن دستهام، کاغذ و قلم برداشتم به تمرین […]
که روزنامهی خاطرات
۱- ۲۴ اسفند سال ۴ چند روز سر و کله زدم و روی کاغذ نقشه کشیدم و توی خاب طرح زدم و روی سایتها چرخ، که بالاخره این وبگاه هوا شود. پادمستی را بالاخره راه انداختم. چند سالی این نام را داشتم پس ذهن. اولین باری که کار انتشار را جدی گرفتم، کانال تلگرامم بود. […]