۱- ۲۴ اسفند سال ۴
چند روز سر و کله زدم و روی کاغذ نقشه کشیدم و توی خاب طرح زدم و روی سایتها چرخ، که بالاخره این وبگاه هوا شود. پادمستی را بالاخره راه انداختم. چند سالی این نام را داشتم پس ذهن. اولین باری که کار انتشار را جدی گرفتم، کانال تلگرامم بود. نامش را گذاشتم پاتیل. بالاخره این تازه اول بازی بود. خیالم میگفت پادمستی حیف میشود به قلم نوپای من. حالا که اینجام، از دلتنگی پاتیل است. اینترنت نداریم. در اینترنت ملی غَلت میزنیم، این روزها که با سایهی جنگ، اصابت داشتهایم.
من؟ این زمستان را واقعن غارنشینی کردم. پیش از حوادث دی ماه هم مدتی خانهنشین بودم به هوای خدمت والدین -که رنج بیماری به خانهمان سر زده بود-. بعد هم که دیگر جایی برای رفتنم نماندهبود. مالیهی لاغرم که ما را به خرید نمیبرد. وانگهی، چی مانده بود که بخرم؟ یک روز از همان روزهای دیماه کلی لباس نو را جمع کردم تا بفرستم برای خیریهی کهریزک.کوه نخانده کتابها هم زل زدهبودند که دست بجنبان دلمان طاقت ندارد از این همه انباشت دانش و لذت. از جینگیلیبار هم خسته و دلزده بودم. هستم. در عوض!
در عوض تا دلتان بخاهد سر گذاشتم به یادگرفتن هر مهارتی که تا حالا نه. پاییز یک فروند بشقاب پرندهی آوازهخان خریدم به نام هنگدارم. از سایت فرادرس -با تخفیف فراوان- دوره گرفته بودم و روزهای خانهنشینی سر و کله میزدم تا صدایش در بیاید و رِنگی بزند.
این روزهای جنگ که خانه نیستم و هنگدرام هم جزو صدتا کالای ضروری هم نیست تا با آن هیکل راه بیندازمش دنبال خودم. در عوض اینجا آرشیو آموزشهای بازیگریم را دیدم و جزوه کردم. دفتر و مداد و دوره خریدم برای یادگیری طراحی. این دو روزه تعطیل بودم تا پادمستی سر بگیرد، پا بگیرد، شعلهاش را بگیرانم به جانم. آتش اشتیاق انتشار روزانه. اصلن همین که آدمی بداند برای یک خانندهای -بگو خیالی- دارد مینویسد، رنگ و صدای قیژقیز قلم و دکمهاش هم عوض میشود.
خلاصه از فردا روز نو، روزی از نو.