لب به لب، پر شدهام از خشم و رنجش. آدمها تظاهر میکنند که پروایشان نیست و بیخیال عالم لگد بزنند به هر ارزش و حرمتی. که چی؟ که مسئولیت برندارند.
گفتم اینجا چه شد از پروژهی پینتر بیرون افتادم؟ حالا بعد از یک ماه برگشتهاند سر خانهی اول، که خب حالا تو برگرد. برگردم سر چه کاری با چه کسانی؟ که حتی یک نفرشان زنگ نزد به فحش بکشدم که لامصب ما این همه تمرین کردیم تو کدام گوری هستی که تمرین نمیآیی؟ یکیشان نگفت تو که وقت بیماری پدرت میگفتی اگر یتیم شدم میروم دو هفته خاکسپاری و بعد برمیگردم سر تمرین. حالا چرا نیستی؟
که معلوم شود خیلی وقت است که برگشتهام و هستم و منتظر خبری از شما بیمعرفتها نشستهام که زمان و مکان تمرین بگویید.
که نگفتند.
که چیزهای دیگری پشت سرم گفتند تا هر که ببیندم زبانش بند بیاید که تو آمدهای! ما خیال کردیم بازیگری را کنار گذاشتهای و دیگر نمیبینیمت.
که بعد هم که به هوای کلاس برگشتم، باز نخاستند مرا برگردانند سر کار چون به نظرشان باده که شش ماه تمرین کرده، نمیتواند یک ماهه کار را برساند. ولی فلانکی چون تجربهی صحنه داشته، میتواند. که من هم میگویم انشالله بتواند. بتوانند. همهشان زحمت کشیدهاند. حق نیست که از حاصل رنجشان میوه نچینند. رفتن برای تجربهی اجرا و نشدن و خیال برگرداندن باده. باده؟ باد بردش. تمام شد. چیزی برایش مگر باقی گذاشتند؟
دلشکسته و دلبریده بودم از کار. آخرین نفری بودم که خبردار شدم جایگزینم کردهاند. هیچکس هم گردن نگرفت که چرا زودتر بهم خبر ندادهاند. چرا دوباره اعتماد کنم که باز خیانت نکنند به وفاداری من به کار؟
حالا میدانم از دلشکستگی و بیاعتمادیست که میگویم نه. که به نظرم رفتارشان، رفتار همهشان، نه حرفهای بود، نه مهربانانه، نه هیچ چیز خوب دیگری. در عوض تا دلتان بخاهد «دیگی که برای من نمیجوشه، سر سّگ توش بجوشه». تا همین حالا هم که این را مینویسم، هیچکس مسئولیت برنداشته.
مهسا منصوری طفلکی که خودش مادر همه است، میگوید «بادهههه! آدما اشتباه میکنن. آدما تصمیمشون عوض میشهههه خودت هم ممکنه اشتباه کنیییییی»
تمرین میکنم مسئولیت اشتباهم را بردارم و تبعاتش را بپذیرم.
آرزو میکنم روزی برسد تا ظرفیت بزرگی داشته باشم و تنها دلیلم برای رد کردن کاری فقط همین باشد که «در هر زمان فقط روی یک پروژه متمرکز هستم».
حالا هم دیگر شوق و درخشش و وسواس و وسوسههای قبلی را ندارم. امید هم. پایبند شدهام با بوف کور و تمرین میکنم. تمرین میکنم با سهراب و سحر. تمرین کردن با سهراب را دوست دارم. -صد بار تا حالا گفتهام، نه؟-
خیال امروزم این است که هر چی هر جور پیش برود دیگر آن شوق جا نمیگیرد در تُنگ شکستهی دلم.