تئاتر عزیز و آدم‌های طمعکار

باز دل شب بیدار شدم از زور خیال و فکر مشغول. تا سپیدی صبح پیچیدم در لحاف و بیضایی خاندم تمام. سه‌ برخوانی، سیاوش خوانی، پرده‌خانه. هوس از کجا؟ پنجشنبه استاد برد مرا با خودش کتابفروشی و دیدار دوستانش. رفیق دلتنگش میلاد خبر داد که شعر گفته برای ب.ب. (می‌گفت بِه بِه به بهرام بیضایی) دلش لک زده تا بخاند برای رفیقش که استاد ما. دیروز هم سهراب، همبازی شیرینم، خبر داد که مونولوگ جدیدی حاضر کرده از آرش. من؟ شوق. دل‌پَر پیش قصه‌ی اژدهاک. نخانده‌اید اگر سه برخوانی را، سرکی بکشید. قصه‌ی دیگری خیال کرده نویسنده از آنان که نامشان را در اسطوره‌ها می‌شناسیم. اَژدهاک (که ضحاک)، آرش (که نه کمانگیر از ازل) و بنداربیدخش و جمشید جم، نه آن شاه که چنان در اسطوره‌‌قصه‌ها.

بروم شروع کنم شنبه روز ۵ اردی‌بهشت را . امید که تا شب برسد دستم باز نوشتن.

حالا که برگشتم برای نوشتن، وسط روز شده، برنامه‌ی هفته را نو کردن و فهرست بلند تعهدات را قاچ و قوچ کردن برای رسیدن و رساندن. درباره‌ی تئاتر، هنوز حال عجیبی‌ست. به طمعکاری فکر می‌کنم که لابد کار آدم‌ها را خراب کند. طمع نکنم برای آماده کردن بیشتر از یک کار، به هوس جا نماندن از فرصت‌ها. وسوسه اما فراوان، از همین متن‌های ب ب تا تک‌گویی‌های آلن بنت. فکر و خیالم می‌رود پیش حسن -که یادم نیست برجکی بود یا فضلی- از هنرجویان بازیگری که برای فستیوال بی پروژه مانده بود و خودش منولوگ برداشت به تمرین و اجرا و بازیگر یک فستیوال شد. انگیزه می‌گیرد آدمی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *