مامان نمیگذارد بروم توی انبار. میگوید آنجا چیزهاییست که ممکن است بهم آسیب بزند یا مریض شوم. میگوید اگر من هم چیزیم بشوم دق میکند میمیرد. نمیگوید زندایی هر دویمان را دعوا میکند. من یواشکی از این سوراخه به خانهی دختر موشی اینها نگاه میکنم. به کسی نمیگویم. یک بار وقت ناهار گفتم توی دیوار انباری مامان موشی را دیدم که دختر موشی را دارد میبرد مدرسه. مامان گفت خیال کردی. بهش نشان دادم از پشت دیوار که سر راه مدرسهشان بود. گفت سایهی برگ درختها روی دیوار افتاده خیال کردی موش است. باور نکرد.
روز اولی که آمدیم مامان موشی را دیدم که نشسته بود و انگاری مهمان داشت. قند نیاورده بود. مهمانه خودش قند آورده بود. قند بزرگ. بعد دیگر همهی پاییز هر بار دیدم انگار مامان موشی هی داشت نینی موشه به دنیا میآورد. نشسته بود کنج دیوار یک نینی موشهی جدید روی پاهاش تکان میداد تا لالا کند. خودش هم عینک میزد کتاب بخاند.
یک بار دیدم مامان موشی همهی نینی موشهها را ول کرده برای خودشان قل بخورند. داشت با دختر موشه بازی میکرد. دختر موشه را پارسال دیدهبودم. بزرگ است. مدرسه میرود. عاقل است. میفهمد سر مامان موشه شلوغ است. اما خوب است که مامان موشه یادش نرفته با او هم بازی کند.
حالا نمیدانم بخاهند اسبابکشی کنند از اینجا بروند شاید. دیروز دایی با پدربزرگ رفته بودند توی انباری. نگاه میکردم. میگفتند «کاش یکی فرصت کند قبل مجلس اینجا را موشدوا بزند مبادا یکیشان بپرد زیر پای مهمانها بدشگونی کند. آخر اینها خیلی خرافاتیند. شاید بزنند زیر قول و قرار عروسی».
4 پاسخ
با درود. خانم باده جان چند بار داستانک “مموش” رو خوندم. موجز و کوتاه و زیبا بود. پر از لایههای تودرتو و معنیدار. با زبانی کودکانه ولی درعین حال شکسته نه. قلمتون مانا.
به نظرم به جای فعل ( بشوم در سطر سوم) باید (بشود)
بنویسید. که احتمالن اشتباه چاپی بوده.
بسیار ممنون و قدردان محبت و توجه شما هستم خانم یوسفزاده نازنین.
💚🙏🏾💚