بازخانی مَموش

دیروز نوشتنم لنگ ماند. مست و ملنگ‌تر از همیشه بودم دیروز. به هوای چک ناغافلی که خورده بودم از اویی که هی ‌می‌گفت دورم می‌گردد. پیش می‌آید دیگر. می‌گذرند این روزهای پر تنش و پر فشار هم. بعد آدم می‌ماند با کارنامه‌ی اعمال خودش. که آیا درست بود این رفتارم؟ این انتخابم؟ آدمی محصول انتخاب‌هاش است. هر کاری که می‌کنیم یا نمی‌کنیم، انتخاب ما بوده. باید مسئولیتش را برداریم. وگرنه می‌شویم آدم بی‌رمقی که تاج قربانی بر سر گذاشته و کیف می‌کند با خودش که بنالد نشد و نخاستند و نگذاشتند.

امروز سه‌شنبه ۸ اردی‌بهشت، استاد کلانتری برای اولین بار داستان کوچولوی مموش را خاندند. حس برانگیز بود گمانم. خاستند در وبینار هم بخانند. خاندند و سیل توجه از آدم‌های مهربان و سخاوتمند مدرسه نویسندگی همراهم شد. هنوز سرعت سایت کند است وگرنه لابد چند نفری امشب بیشتر حوصله می‌کردند و می‌ماندند تا ساعتی در پادمستی بچرخند، شاید خوش می‌گذشت بهشان.
با پشتیبانی پارس‌پک چک و چانه می‌زنم که شاید مسئله از SSL باشد، همین گواهی امنیت https که فقط همین دو کلمه را ازش بلدم. تمام این سایت را در همین دو ماهه‌ی بی‌اینترنتی و روزهای جنگ علم کردم. به نسبت آبرومند پیش آمده.


امروز که با فاصله، باز مموش را خاندم، یادم آمد که وقت نوشتن بند آخر بغض داشتم. دلم برای اندوه بزرگ بچه سوخت. من رئال می‌نویسم. بچهه داشت دنیای خودش را همان‌جور می‌دید. کابوس‌ها و خیال‌های خودش را شکل قصه‌ی موش‌ها می‌دید. عروسی و رفتن مادر را برای خودش مرگ و پایان زندگی می‌دید. بند آخر پر تنش و اضطرابی بود. هنوز هم. استاد مچم را گرفت، اول پرسید که جمله‌ی اول -در همین پاراگراف آخر- را چطور باید خاند؟ گفتم نمی‌دانم. گفت سخت‌خان و نامیزان در‌آمده. می‌دانم. ولی قرار نبود روان باشد. بچهه در تنش و اضطراب بود. جملهه قرار بود همین بار را داشته باشد. قرار نبود روان باشد. پیشتر هم غلط غولوط‌های بیان کودکانه را امتحان کرده بودم.

کودکی را نوشتن، چالش خوبی‌ست تا آدمی چنگ بیندازد به اعماق اقیانوس رروح و روانش. ببیند آن‌جا خرچنگی،‌ لب خاطره‌ای را گاز گرفته و خون است که می‌چکد. دیدن دنیا، دیدن خودت، با چشم‌های کودکی، رنگ دیگری پیدا می‌کند. یک نوبت تمرین می‌کردیم تا خاطرات روزانه‌ی کودکی خیالی را بنویسیم که در طول روز شاهد زندگی ماست و با فهم و منطق خودش از دنیا، روایت‌مان می‌کند.

جمله‌های امشب خسته و چفته و خابالودند. خوب چفت نمی‌شوند. تا روز بهتری که بیاید و نرم و روان‌تر بنویسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *