۳ فروردین سال ۵
«آقای مراجع طبقهی مشاوره میآید که بپرسد کلینیک کدام طبقه؟ برمیگردد که بپرسد چه ساعتی؟ چشمهاش خوشرنگ، نگاهش غمرنگ. رویم نمیشود دعوتش کنم تا دمی کنار ما بنشیند. نه چون مراجع مرکز مشاوره باشد خیال کنم دیوانهست. نه. بار خشم دارد اما از رنج و اندوه. آدم غمگین طفلکی.
منشی نازدار کلینیک آمد و اسم آدم غمگین را که شنید پرسید «حال شما خوبه؟». خوب اگر بود اینطور دمق و درمانده اینجا آمدنش را چه سبب؟ از این سؤالات تعارفی.
یادم بماند فردا گرمتر بپرسم حال آقا عینکی مهربان پست را، حال آقای بستهبندی اداره پست را، حال خانم همکار کتابفروشی بالایی را. حال همکار و همکلاسی و دوستانم را.
بیخیال دنیا. حال امروز پاییزی خودت چطور است؟»
این چند خط یادداشتهای مهرماه سال گذشته برداشتم. رفته بودم دنبال نام فیلمی که آخر هم پیدا نشد. پارسال چیزی به عنوان طرح رمان معمایی نوشته بودم با ایدهی نحوی درمان هیپنوتیزمی و پاک کردن خاطرات. استاد پسند کردهبودند که فراتر از انتظارشان بوده -این حرف همیشه غمگینم میکند- . بعد هم سپردند فلان فیلم را دیدی؟ تازگی در دورهای معرفی کردهبودند. ندیدهبودم. دیدم و جزغاله شدم. با موضوعی شبیه رمان من، صد برابر جدیتر و پیچیدهتر و پرکششتر بود. گفتم اگر قبل از ارائهی طرح، میدیدم هرگز جرئت نمیکردم ایدهام را بنویسم. بعد هم دیگر چیز خاصی برای آن رمان ننوشتم.
این بریده یادداشت را خوش داشتم برای واژهبازیها. آن روز زبان تر و تیزی داشتم و چندتا کلمهی دلبر دیگر هم داشت روزنامهام.
.
خرد خردک مینویسم روزها…