صائب میفرماد
سخت میخواهم که در آغوش تنگ آرم تو را هر قدر افشردهای دل را، بیفشارم تو را
نمرنگ
۳ فروردین سال ۵ «آقای مراجع طبقهی مشاوره میآید که بپرسد کلینیک کدام طبقه؟ برمیگردد که بپرسد چه ساعتی؟ چشمهاش خوشرنگ، نگاهش غمرنگ. رویم نمیشود دعوتش کنم تا دمی کنار ما بنشیند. نه چون مراجع مرکز مشاوره باشد خیال کنم دیوانهست. نه. بار خشم دارد اما از رنج و اندوه. آدم غمگین طفلکی. منشی نازدار […]