خابالوی روز، خیالباف شب

یکشنبه ۲ فروردین سال ۵

امروز صبح با دلتنگی و بغض بیدار شدم. داشتم دق می‌کردم در سوگواری احتمال از دست رفتن عزیزم. بیدار شدم و بیدار ماندم و گذشت از گلویم ماجرا. باز خفتن و بیداری و تا از اتاق بیرون شوم، ساعت شده بود ۱۰. بیدار که می‌شوم سرم می‌رود توی موبایل، دنبال خبر. که چی؟ بی‌خبر می‌مانم مگر؟ دوساعت دیرتر یا زودتر، کاری مگر می‌آید ازم؟ تا خودم را بیرون بکشم و دستم برسد به دفترچه و نوشتن صفحات صبحگاهی، کش می‌آید کار.

خلاصه صبحانه که خوردم قبل از نشستن پای درس و مشق، گفتندم که رخت بپوش برویم بیرون برای خرید نهال. رفتیم و کارهایی هم انجام شد. یادم نیست. چون خانه آمدنی، دل درد آمد سراغم. مچاله شدم توی رخت‌خاب. پیچیدم به خودم به گرما و عرق و گردن‌درد و نمی‌دانم چند ساعت خابیدم. بیدار که شدم نزدیک ساعت ۵ بود. غذایی خوردم و وبینار نویسنده‌ساز ویژه‌ی روزگار جنگ و حرف‌هایی از طراحی. ایده گرفتم برای طراحی! که چیزهایی دست‌ورزی کنم و اصلن تصویر شاخص پست هر روز را بگذارم همین نقاشی‌ها. طرح روز!

رؤیا را خوب می‌بافم. دست عملم کوتاه کوتاه. از نوشتن موضوعات مورد علاقه‌ام تا طراحی و تمرینات بدن و بقیه. مشق نو شروع می‌کنم حالا. ادعای بی‌نقصی به رشد نمی‌رسد. هرچه بکوشم در اثرم معلوم. همین‌جا نوشتم که میثاقی میان من و هر که می‌خاند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *