آواز خاندم و شب شد

مامان و بابا با هم حرف می‌زدند و او هم آواز می‌خاند. سکوت شد. مامان یادش نیامد صدای آواز کجا رفته. همه‌ی راه رفته را برگشتند. فسقلی توی چاله افتاده بود؟

مامان و بابا با هم حرف می‌زدند و من هم داشتم آواز می‌خاندم برای خودم. به آقای آن‌طرف خیابان نگاه می‌کردم که تمام شد. سیاه شد. بعد مامان بغلم کرد و هزار ماچ و بوسه. نفهمیدم چرا.

مامان و بابا راه می‌رفتند و بچهه آواز می‌خاند. یهو بچهه دیگر همراهشان نبود. نفهمیدند چی شد. راه را عقبکی آمدند و دیدند چاله‌ای بوده در راه. بچهه افتاده توی چاله.

مامان و بابا راه می‌رفتند و بچهه آواز می‌خاند. صدایش لابد آرامش‌خراش. بعد دیگر صدا نیامد باهاشان. حرفشان تمام شد اما بچهه هم نیامد با آوازش. بچهه حواسش رفته بود به آقای آن‌طرف خیابان که آشنا نبود. شب شد. بعد مامان بغلش کرد و برگشت همان‌جای روز توی همان خیابان. آقاهه رفته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *