آواز خاندم و شب شد
مامان و بابا با هم حرف میزدند و او هم آواز میخاند. سکوت شد. مامان یادش نیامد صدای آواز کجا رفته. همهی راه رفته را برگشتند. فسقلی توی چاله افتاده بود؟ مامان و بابا با هم حرف میزدند و من هم داشتم آواز میخاندم برای خودم. به آقای آنطرف خیابان نگاه میکردم که تمام شد. […]