می‌آموزم پس هستم

امروز که دوشنبه ۸ تیرماه سال ۵

صبح‌تر بیدار شدم. اوضاع بهداشت خاب خوب پیش می‌رود.

سید حمزه تهران بود و آمد دیدنم. می‌گفت این روزها بیشتر از نوشتن سرگرم اختراع نوشیدنی برای کافه‌ش می‌شود.

هنوز کلافگی‌هایی می‌آید سر راهم برای ماجراجویی‌های پرحاشیه‌ی یکی با یه عالمه. می‌توانم یک‌سر به همه‌شان فحش بدهم که اصلن تقصیر خودشان است و هیچکس هم قربانی نیست و باید مسئولیت بردارند. بعد می‌گویم من هم مسئولیتی دارم از آموزش و محافظت از اویی که قدرتی ندارد. قوه‌ی تشخیص هم.
ناجور است که زشتی‌های دنیا را از چشم عزیزان‌مان قایم می‌کنیم تا مبادا معصومیت نگاهشان خراب شود. دو فردای دیگر با همان حسن ظن و واقع‌نبینی، نابود می‌شوند.

برای پلاتوهای هفته‌ی بعد هم برنامه‌ریزی کردم.

هنوز خبری از کارگردان نشده. دوباره سفر رفته؟ سرش گرم است؟

باید برای فستیوال رأی بدهم. و مسئولیتش را هم بردارم. دیگر رأی مخفی نیست. کسانی گاوبندی کرده بودند. استاد جلال اصرار دارند (در همه‌ی ۱۲ دوره‌ی قبلی فستیوال هم) که داوری خارج از مکتب نیاوریم مثلن گلاب آدینه بیاید که به اعتبار چشم و رأی او معتبر شویم. که می‌آیند هم این بازیگران پیشکسوت. اما استاد اصرار دارند خودمان باید مسئولیتش را برداریم. انجامش بدهیم و با انجامش یاد بگیریم. خودمان سنجه‌دار بشویم برای انتخاب‌هایمان. قدرت تشخیص‌مان تربیت شود. چشم و گوش‌مان معطل منتقدین نماند که تازه بعد از حرف فلانی بفهمیم این کار درخشان بود یا مقوا.

وسط روز می‌توانم چرت بزنم که خوش بختی‌ست.

یک قفسه سوا کردم برای خودم (در اتاق استاد مازیار ) تا بی‌کتابی دق نکنم روزهای تنهایی. هنوز سازوکاری نداریم تا از شب قبل معلوممان شود که صبح فردا مراجع برای پلاتو داریم یا باید اول وقت بیایم.

یک دوره‌ی آموزشی جدید گرفته‌ام. دوستش می‌دارم. بعد می‌شود درباره‌ش بنویسم.
یک دوره‌ی آموزشی که پیش‌تر گرفته بودم بالاخره شروع شد.
معتادم به آموزش؟ دارم فرار می‌کنم و به یه محرک قوی زندگیم پناهنده می‌شم؟
راستش انگار تمام هدف زندگی‌م همین است که ببینم چقدر می‌شود رشد کنم و تا کجا می‌توانم پیش بروم و چه چیزها می‌شود یاد بگیرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *