امروز رسیدیم به ۱۹ فروردین سال ۵. چهل روز تمام. دیروز خیلی عجیب بود. آدمها عجیب بودند. آدمهایی که تا نیمهشب داشتند از ترس مرگ، خودشان را میکشتند و نشسته بودند به خدداحافظی با زندگی. آدمهایی که در ساعت مقرر برای عملیات بزرگ، خبر آتشبس شنیدند و شوکه شدند. آدمهایی که از صبح تا شب هزار مشی تعریف کردند برای سیاست و نظام و نظامی و همه چی. آدمهایی که شبی به رطب تب کردهبودند فردا شبش به غورهای لرز. چقدر آونگی. خوشم نیامد. رفتار گلهوار هم نیست. رفتار رباتی. قابل پیشبینی با دکمههای معلوم.
.
تا عصری پای درس مدرسه استادی بهرامپور هستم. وقت استراحتی فهرست میسازم برای پیامکهای کارگاه دیشب استاد کلانتری. یک بار چیزی نوشتم برای آنالیز رفتار آدمها از چشم شغل پشتیبانی، اگر منتشر میکردم نصف دنیا شاکی میشدند. همانهایی که در فرآیند ثبتنام هم همیشه گیج و طلبکار بودهاند. در پشتیبانی میشناسیمشان. فلانی آدم سخت و پر مسئلهایست و از قضای روزگار، زبان تشکر هم ندارند. آس آنهایی هستند که منت هم میگذارند. چند باری مضطرب شدم و حرص خوردم. بعد دیدم خداوند عالم هم ازشان تکلیفی انتظار ندارد. نهایت وسع این بندهی خدا همین رفتاریست که در این سن دارد نشان میدهد. بیخیال!
.
استراحت تمام شد. برگردم به کلاس. خُرد خردک مینویسم تا شب.