مشقبازی عشقی

امروز یک مشقباز دیگر پیدا کردم و عشق کردم با تماشاش. همان «شور جوانی» که هفته‌ی پیش‌تر گفته‌بودم، آدم مشقبازی‌ست. میان این آدم‌های تئاتر، او کارش موسیقی و تنظیم و میکس و مسترینگ و این صوبتاست. با دو متر قد آمده نشسته پای پیانویی که برای قد و بالای نیم‌وجبی من تنظیم شده، مچاله و تا خورده، هی به نواختن. بی‌تماشاچی، بی که اصلن اهمیت بدهد باده نگاهم می‌کند؟ که تحسینی، تشویقی، جایزه‌ای.

اگر به موسیقی وصل باشد دنیا را دارد. به اسپیکرهای کافه وصل شود و آهنگ انتخاب کند و برایت تعریف کند «اینجاشو گوش کن. می‌دونی داستانشو؟» اگر خلوت باشد و زحمت دیگران نباشد، تا کند پاهای بلندش را و بنشیند پای این پیانوها. هر سؤالی از جنس موسیقی را تا آخر دنیا پاسخ می‌دهد. کار خودش را می‌کند. هرقدر سخت و چالشی. که به عنوان یک گیتاریست، آهنگش را بیاورد روی پیانو و آکوردهاش را کشف کند و باز بسازد و این همه عرق ریختن،‌ فقط چون عشق می‌کند با مشق کردن.

هزارباره نوشتم از زبان جلال تهرانی، هیچ نابغه‌‌ی نامداری نمی‌بینی که روزی ۱۰ ساعت و ۱۸ ساعت کار نکند. کار، مشق، عشق.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *