مثلن اگر همنشینی میداشتم برای این شبهای تابستان، هنداونه میخریدیم میگذاشتیم توی یخچال تا حسابی خنک شود. قبل از غروب پر میکشیدیم سوی خانه تا هنداونه قاچ کنیم و غذای ایتالیایی بسازیم که بنشینیم پای سینمای خودمان. مثلن «غذا، دعا، عشق» تماشا کنیم و یهو هوس کنیم پیتزا سفارش بدهیم برای فیلم بعدی همان شب.
یک شب غذای مکزیکی بگیریم با هزار جور سس جدید و دسرهای شکلاتی تا «مثل آب برای شکلات» ببینیم.
با سوشی و نودل و غذا چینی «در حال و هوای عشق» ببینیم و دق کنیم و پشت بندش «چاینا تاون» را بالاخره ببینیم تا صبح نشده.
یک صبح برویم هول هولی نصف شهر را قدم بزنیم در هوای هنوز خنک ماندهی همهجا تعطیل. بعد سینی صبحانهی هزار مزه بگیریم و دنیا را تعطیل اعلام کنیم و روزمان بگذرد به پیلو تاک و باز هم هندوانه.
یک شب بمانیم برای تماشای ضیافت بابت و بگردیم دستور غذای فرانسوی پیدا کنیم و صبح فرداش راهی امامزادهای باشیم باز به همان خنکیِ صبحِ همهجا هنوز تعطیل.
چقدر فیلم که برای تنهایی دیدنشان خسته و سرشلوغم. اصلن لذتهایی را باید تقسیم کرد. تنهایی کافی نیست. تنهاییش لذت نیست.