امروز که سهشنبه ۲ تیر سال ۵، سالواژهام همچنان مشقبازی
– کوششم؟
این روزها جفت و جور کردن فرصت مشقکردن و کشرفتن سرمشق از این و آن.
– شبهام جوری شلوغند که زودی تمام میشوند. از صبح میآیم پای پلاتوفروشی، مثلن باید عصری بروم خانه اما هستم دیگر.
– نشستم به ساماندهی عکس و فیلمهای فستیوال تئاتر. فیلم چند اجرا را از دست دادهایم. رم دوربین خراب بوده و دیوانه شده و اجراها پر. باید مذاکره کنیم تا یک نوبت دیگر بیایند در سالن خالی -یا خصوصی- اجرا کنند و جبران کنیم.
– یکی دو نفر هم دلخوری داشتند که دیر شده رسیدن عکسهایشان. دعوا و مسقرهبازی. هم در رفاقت مسئله و حاشیه دارند هم در کار تا خال آسمان غیرحرفهای و پرت هستند. ادعایشان اما آسمان را زخم میکند.
– نشستم وسط گپ و گفت تخصصی سه تا از بچههای جدی کارگردانی، یکیشان بازیگر تر، چقدر چیز یادگرفتم. چقدر چیز که اصلن نمیدانستم وجود دارند.
– دو نفر هم نشستند به برنامهریزی آیندهی مشترک – در تئاتر ظاهرن- من هم نخودی نشاندند کنارشان (چند بار نوشتم تا فعل شکل گرفت نشستن/نشاندن.)
– یکی هم نشست و از نقشهی آیندهی خودش گفت. ته هر جمله هی بگوید تو هم هستی، هر کار بکنم تو هم توش هستی.
– به نظرم ترس خورده هستند آدمها بعد از فستیوال، بعد از کار فشرده، بعد از سختکوشیها و اضطرابها و دیدن آن روی همدیگه و دلخوری در دل نگهداشتن و نگفتن -که گیر و محتاج هم هستیم و چیزی لحظه آخری خراب نشود-.
میترسند تنها بمانند و رؤیاهایشان دود شود چون بخاهی یا نخاهی، تئاتر کار گروهیست. به قول استاد جلال تئاتر تمرین دموکراسیست.
– بیشتر از این میتوانم از کارهای نکرده بنویسم. مثلن فیلمهایی که نمیبینم. یک بار هم دفتر شعر نازکی گذاشتم توی کیف تا در خالی و خلوت روز بخانم. نشد. نخاندم.