امروز یکشنبه ۲۳ فروردین سال ۵. یاد یکشنبههای کلیسایی! چند سالی رویهام چنین بود که روز یکشنبه را تعطیل کنم و صُپ سحر بروم امامزادههای شهر زیارت و عبادت و استغفار. هنوز هم اگر پا بدهد همین کار را میکنم. خوشتر میشوم که ساعت خلوتی صبح، با مترو بروم زیات شاهعبدالعظیم، بعد هم سوار مترو بکشم و بیایم تا تجریش. آش بخورم و توی بازارچه قل بخورم. گاهی هم صبح زودتر، قبل از راه افتادن کارمندها، با تاکسی بروم و برگردم. کمتر پیش آمده تا شهرری رانندگی کنم. ایدهای برای جای پارک ندارم پس ماشین نمیبرم. راستی اتول لنگهی رخش هم امروز رفت کارواش. تمام زمستان رنگ کارواش ندیدهبود. من که بلد نیستم. بابا باید میبردش. که جانش ساق نبود. نمیشد. امروز شکر خدا سرحال بود. به ممد میکانیک هم سر زد. اگر بدانید این آدم چه جواهریست.
بقیهی خانه هم امروز قرار غسل تعمید داشت. دیشب که به یخچال شستن و دور ریختن تنوع بالایی از قارچ و کپکها گذشت. جانم نکشید ظرفی بشویم. از صبح ماندم پای شستن ظروف هزار قلعه. رخت و لباسها هم. روکشهای لحاف و بالش هم که واجب. آن وسطها چندتایی فایل صوتی و دورهی آموزشی فارسی گوش دادم. یکی از گرههای مهمم حل شد.
ابراز وجود و میل به مهم بودن، نیاز اساسی آدمی در رابطههاست. اگر این نیاز را در فلانی و بهمانی درک کرده بودم کارش به آن رفتارهای زشت نمیرسید. بله، رفتار زشتی کردند و مسئولیت با خودشان است. اما این بهترین کاری بود که بلد بودند. همه که فرصت من را برای تربیت و آموزش نداشتهاند. بسا اصلن طرف ظرفیت و استعداد آموختن را نداشته. من اگر مدعی رفتار صحیح و سالم هستم، نباید این نیاز را نادیده بگیرم. البته که هنوز هم همدلی ندارم و نابخشوده میدارمشان، اما به ادراکشان نزدیک میشوم. آدمها میخاهند حس کنند مهم هستند و فرصتی برای ابراز وجود بیابند.
خب! خانندهی نادیدهام! میبینید؟ این همه زندگی انزواجویانه آدمی را هول میدهد که خودخاهتر شود، خود محورتر. جهان غایب را هی در خلوت خودش محاکمه کند و همهی حقهای عالم را برمیدارد برای خودش. بسته به بنیهاش، تاج قربانی سرش بگذارد و دلش برای خودش بسوزد یا بزند به تکبرورزی و تحقیر دیگرانِ جهان. درس عبرت گرفتید یا باز هم بگویم؟
.
خُرد خردک مینویسم تا شب.