امروز که جمعه ۶ شهریور سال ۵، میخاهم شروع کنم باز! دیدهاید آدمی چقدر دوست دارد این شروع نو را. هر بهانهای را قدر میدانم و هر اقدام پیلپیکر را هزار لقمهی فسقلی میشمرم و هر بار یک شروع نو. که بشود. بالاخره بشود. پیش برود. حتی به قدر قدمی هربار. بهتر است از نرفتن. نکردن. درجا زدن هم بدک نیست. همین که پویا باشم، همین که در جنبش باشم اثر دارد.
البته که تشنهی پیشرفت هستم. گاه اما راه درازیست در فلات، بدون احساس رشد و پیشرفت. مهم است در فلات، در این حس درجا زدن، رها نکنی کار جهان را. ناامید نشوی. اعتماد کنی به فرآیند و ادامه بدهی. تجربهی باشگاه بهترین بود تا این قضیه را بفهمم. بار اول که تمرینی را انجام میدهم، نمیشود. نمیتوانم. خوب نیستم. ۳ ست ۱۰ تایی تکرار لازم است. ۳ روز دیگر هم. بعد وزنهها سنگینتر میشوند و خلاصه هیچ وقت قرار نیست انجامش راحت شود. اصلن راحت بودنش یعنی بیفایده شده.
حالا با بقیه مشقبازیها هم چنین. تمرینات صدا را جوری رها کردم که باز کارم به دوا و دکتر کشید و این بار دکتر جدید گفت شاید تارهای صوتیت نیمهفلج باشند که با افزایش نیاز صوتیت معلوم شده.
برای تمرینات بدن، هنوز اول راهم. دارم با تماشا کردن چشمهام را پر میکنم و با تکرار و تمرین، بدن را نرم. که بشود. که عادت شود و توی فلات هم رهاش نکنم.
خاندن و نوشتن عزیزم. چرا از دستم میرود؟
میگویم بعضی روزها بیایم و فقط بنویسم. بنویسم چه خوردم و چه کردم. شبیه روزهای خلوت کتاب «از شیطان آموخت و سوزاند».
دیروز روی یوتوب دیدم بهرامپور شروع کرده به یک چالش ۶۶ روزه برای دو برابر کردن درآمد یکی از کسب و کارهاش، مجموعهی روانشناسی پل. خوشم میآید از این عملگراییها و ماجراجوییهاش. وگرنه چرا آدم معمولی خودش را به دردسر و چالش بکشد، آن هم این جور روزانه ویدئو گرفتن و پیش چشم همه گذاشتن.