جمعه شد. چه مبارک. چیزی نمانده تا چراغ بنزین روشن شود. اما باید بشتابم به مکتب. چون برای ۹ صبح پلاتو دادهام به همان گروهی که دیروز راهی کردهبودم جای دیگر. ساعت ۱۱ هم یک گروه دیگر از سایت پلاتو گرفتهاند. ساعت ۱۰ یکی از بچههای بانمک گروه آرمیتا آمده و انگشتش را گذاشته روی زنگ، انگار بوق عروسی میزند. میروم پشت در. باز نمیکنم. بدم میآید به سبب این مسخرهبازی، شتابزده دیده شوم. کارش که با زنگ تمام میشود باز میکنم و میپرسم که با چند باره زنگ زدن چه اتفاقی میفتد؟ مثلن وردیست برای بال درآوردن من؟ میفهمد کارش آزارنده بوده. ببخشید باده جون. میرود توی راهرو، بالا نمیرود میایستد و دوباره میگوید ببخشید باده جون. میخاهد بپرسد بقیهی گروه؟ بله بالا هستند بقیه. نمیگویم عزیزم. از اینجور فحش دادن هم بدم میآید.
دیشب که گذشت. برای امروز چه نقشههایی دارم؟
که حساب و کتابهای پلاتوها را برای این روزها صاف و صوف کنم. زنگ بزنم و شروع کنم به نقد کردن.
کارهای مدرسهنویسندگی را سامان بدهم. لینک کلاسها را بسازم و در کانالها بفرستم و پیشتنظیم پیامهای یادآوری.
کاش فرصت کنم بخابم. امروز که آمدم اشکان خابیدهبود در اتاقی که معمولن استراحت میکردم. البته اتفاق بهتری بود چون پلاتوها مراجع داشتند. میخاهم وسط روز بروم خانه.
نمیتوانم لپتاپ را شارژ کنم. پس فعلن تعطیل!