چرا بچهها بدون کورسهای مذاکره و آموزشهای فن بیان و تکنیکهای زبان بدن و مهارتهای ذهنخانی و همهی این قر و قنبیلها، در کمترین زمان به خاستههاشون میرسن؟ یا دست کم ما متقاعد میشیم بهشون توجه کنیم. حتی وقتی میدونیم با هیچ بچهای توی خیابون کار نداریم و اون بچه هم فقط داره گدایی میکنه برای چند برابر فروختن چیزی که بهش نیاز هم نداریم.
سؤال پیچیدهای میشه. اگر بخاهید تقلب کنید و بگویی معصومیت و صداقت و این شعارها، ناامیدتان میکنم با این مثال که یک عروسک یا اسباببازی بیندازید بین دو تا بچه و یک کشتی کج خونبار را تماشا کنید. البته که خودمان در کودکی این حجم خشم و دعوا را تجربه کردهایم. شما هم اگر یادتان نمیآید از مامان یا خاهر و برادر سؤال کنید تا یادتان بیاورند.
از بچگی کردن مرز جدی گرفتن و نگرفتن را دوست دارم. گاهی که برای درخاست و پرسش خجالت نمیکشم، میدانم که احمق و کودکم. گاهی که با وجود نه شنیدنهای بسیار، باز کوتاه نمیآیم و از دلخاستهام دست نمیکشم، میدانم که لجباز و کودکم. آزادی کودکانه به کامم شیرین شیرین است.