دیروز کم گفتم از اهمیت سؤالدارگی اینجا.
آرش آبسالان میگوید وقتی سؤال داری و جواب هم میگیری، همه چیز تمام میشود. تو تمام میشوی. دیگر حرکت نمیکنی. مگر این که… چی؟ آن جواب قطعی را نگرفتهباشی. باز به سؤالت اصرار کنی. برای یافتن پاسخ بروی، بدوی. فقط چون فلانی گفته جواب این است، زیر بار نروی. اجازه دهی تا سؤال تو را بکشد و ببرد دور دنیا.
وقتی سؤالمان به سادگی پاسخ بگیرد و کوتاه بیاییم، به بنبست پاسخ میخوریم. دیگر راه و جادهای نیست برای کوشش و پیمودن.
دیدهاید بچهها را که هزار باره/ لایه میپرسند چرا؟
.
امروز ۲۶ مرداد سال ۵، نمیدانم چرا سرحال نیستم. دیروز کلاسی را تجربه کردم که خوشحالم میکرد. امیدوار شدم که رسیدهام به روزهای جدیِ آموختن. حالا اما کلافهام. نه خاب خوب، نه اشتهای میزان، نه شور و شوقی برای حرکت. روز خُلق پایین است. بدبینی و این خیالها که ذهن مسموم جمع میکند. هی توجه خودم برمیگردانم که این خیالها میگذرند. واقعیت ندارند.در زندگی و جهان من معنی ندارند. خب دیگر. الله اکبر میگویم. خدا بزرگتر است. بزرگتر از ترسهام، بدخاهان احتمالی و دشمنان خیالی و خود خیالهام.
احتمالن تا شب باز هم مینویسم، گمانم اینجا نه.