من و این پیرمرد معتاد صد و یک ساله

همین وبسایت است. سر بگردانی می‌میرد. به هن و هن زنده است. پریروزها به جای تمدید هاست پر هزینه‌ی قبلی، مورد ارزانتری انتخاب و خرید کردم و بعد بوم! پرید پادمستی عزیز. تیکت و تماس و چند مرحله‌ سکته‌ی تکراری تا امروز بالاخره برگردم اینجا.
اوضاع مکتب هم پیش می‌رود. بقیه‌ی جاها هم لابد.
من اما ناراضی‌ام. قرار بود تمرین کنم تا بازیگر بهتری باشم. اما حالا فقط دارم خودم را به عنوان کارمندِ بی‌کار مانده‌ی کار راه انداز معرفی می‌کنم. دیروز می‌گفتم مچ پایم درد می‌کند. اشکانِ کافه متلک می‌اندازد که از بس کار می‌کنی. مهسا هم می‌گوید چی کار می‌کنه؟ می‌خندیم چون شوخی‌ست. فعلن شوخی‌ست. و من حساس. قبلن از کله‌ی سحر تا بوق سگ کار کرده‌ام بی‌مزد و مواجب و دیده‌ام کسی قدر نمی‌داند و عاقبت هم طلبکار می‌شوند هم حرمت می‌شکنند. دیگر نمی‌کنم از این کارها. گذشته از سنم این کوشش برای اثبات توانمندی‌هام. دقیق و سریع و منظم و چندمهارتی‌ام. جایگزین‌پذیر هم نیستم چون اتفاقن اخلاقم هم در سطح مهارت‌هام حرفه‌ای‌ست. اما زخم زدن‌ها تاب‌آوری‌م را پایین آروده و فراری‌ شده‌ام. به هر جنبش و جمله‌ای شروع می‌کنم به تحلیل و آنالیز که این شد بار اول، می‌گذارم به حساب شوخی. تکرار اگر بشود و همان‌جا واکنش ندهم دیگر هر سرزنشی برای خودم است. یعنی مسئولیتش پای خودم است.
بعد می‌گویم گور همه‌شان با هم.
معلوم است که تمام نمی‌شود. هی باز قاشق می‌زنم و خودم را می‌خورم که مگر من دنبال کار بودم که رفته باشم پیش این آدم‌ها؟ کارشان گیر بود، کسی هم یاری‌شان نمی‌کرد، من بار زمین‌مانده‌شان را برداشتم.
راه نجاتم از این چرخه‌ی‌ ابدی شکنجه، همانی‌ست که از دیگران توقع دارم. طلبکاری‌م را زمین بگذارم و بعد شروع کنم به قدردانستن آنچه دریافت می‌کنم. همه‌ی آنچه که در ازای پرداخت هر مقدار پولی هم نمی‌شد که به دست بیاورم. رابطه‌ها، تجربه‌ها، مشورت‌ها، اعتمادها…
زخم و رنجش خیلی‌ها در کار وقتی شروع می‌شود که بخاهند شروع کنند به نقد -cash- کردن همه‌چیز.

این پیرمرد را دوست دارم. چه خوب که دارمش و می‌توانم بنویسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *