«لینچ کردن» شنیدهاید؟ که آدمهایی جمع شوند برای نابودی یکی. توافقی کنند و بعد اقدام. جنایتآمیز است اغلب. اولین بار در «داستان یک رمان» دیدم. نویسنده شرح دادهبود که چاپ رمانش چه رنجشی در شهر زادگاهش ساخته و همشهریها چطور بر علیهش شدند.
سریال Black Mirror را چی؟ دیدهاید؟ اپیزودیک است، هر قسمت یک داستان کامل. -وگرنه من که آدم سریال نیستم-. در یکی از قسمتها، شبیه همین قضیهی لینچ کردن را میبینیم. آدمها روی شبکههای اجتماعی، نفرت میورزند علیه یک نفر و بعد هکری میآید که وعدهی نابودیش را میدهد. کار به مداخلهی پلیس میرسد چون امنیت اجتماعی به چالش کشیده شده. شهروند جوان و نادانی یک عکس احمقانه گرفته و چیزی را مسخره کرده. حالا تهدید به مرگ شده و پلیس که میخاهد او را به مکان امنی برساند. هکر اما ابزار ظریف و غیرقابل مهاری در اختیار دارد. این نفرتورزیهای خشونتبار کار را میکشد به اجماع عمومی و هشتگی برای قتل رئیس جمهور به عنوان سوژهی بعدی. اوج ماجراست که ببینی نفرت ورزیها چگونه به خودت باز میگردند.
همهی این روضهها که نوشتم از چه سبب؟ که یکی آمده «مکتب» و هر که میبینی رنجشی دارد ازش، خشمی، نفرتی. اما مدام خودمان را وارسی میکنیم که واقعن حق با ماست؟ نکند خطاکار خود ماییم؟ شاید اصلن آنچه در این بابا دیدهایم، فرافکنی درونیات خودمان بوده؟
معیار داشتن مهم است اینجور وقتها. حد و مرز داشتن و شفافیت نسبتها هم کمک میکند. که اگر رفیقم پرسید تو با فلانی حال نمیکنی؟ بشود استدلال و مصداق بیاورم. که مثلن در فلان مورد چنین کرده که غیرحرفهایست. بر مبنای این مشاهدات و آن ارزشها قضاوتم چنین است. البته که میشود همدلی داد و درک کرد که بالاخره زندگی سختی داشته و محرومیت کشیده که حالا اینگونه رفتار میکند. اما مسئولیت ازش ساقط نمیشود. ما که مربی و ناجی نیستیم. هر کسی انتخاب میکند چطور رفتار کند و مسئولیت انتخابهاش هم با خودش است.
به قول اویی که گفت «هر کار دلتان میخاهد بکنید، یقین داشتهباشید با آن ملاقات خاهید کرد». حالا هشیارانه تماشاچی خودم شدهام تا بفهمم درون من چیست که از او میرنجد.
به دوستم گفتم اصلن فلانی آمده مکتب تا کارمای همه را مستهلک کند و برود. (چرا رفتنی بودنش اینقدر برایم روشن و شفاف و تشکیک ناپذیر است؟)
یک پاسخ
👏👏