بازگشت شکوهمند بدمست

بعد از این همه روز خماری، برگشتم به پادمستی. میلاد مبارک استاد کلانتری‌ست امروز ۲۳ خرداد. نزدیک دو هفته‌ای از عالم دور و غافل بودم. سرگرم فستیوال مکتب تهران. حالا هم به روتین برنگشته‌ام. در حال گذار هستم. از روتین سابق به احوال نو، نظم نو، هویت و مسئولیت نو.
از تجربه‌ای گذشته‌ام که انگار ارزش‌ها و اولویت‌هایم تغییر کرده‌اند.
مثلن پیشتر برای یک حرف چقدر غصه داشتم، حالا می‌گویم آن‌قدر سرمایه‌دار نیستم -از زمان و انرژی- که بگذارم پای حاشیه. اصل و متن برایم چیز دیگر است. اصلن اصل و ریشه «متن» است. اگر حرفی می‌زنی، بهتر که متن‌پایه می‌شود. مثلن در یک مبحث تئوری -نظری- بتوانی متن سر و ته دار و منسجمی بسازی. وگرنه داری می‌بافی.

امشب که هلاک خستگی‌ام می‌نویسم چیزهایی که به متن سر و ته‌دار نرسند، حاشیه‌اند. حالا با خودم چرتکه کنم که آیا «حسودی» متن است یا حاشیه؟! دو روز است که از اجرای فستیوالی بوف کور گذشته‌ایم. در این مدت ایزوله بودم و خودم را جدا می‌کردم از همه‌ی عالم. همه‌ی حرف‌ها و متن‌ها و تصمیم‌ها. بعد می‌شنوم که فلانی چنین کرد و چنان گفت و خب دلیلش چی باشد غیر از حسودی؟
بعد آدم هی به خودش بگوید آخر فلانی به چی من حسودی کند؟ او که خوشگل‌تر، او که پولدارتر، او که موفق، او که روابطش، او که پارتی‌ش، او که عشق زندگی‌ش… من یک هنرجوی نو رس که خونین بال پرپر زده‌ام تا همپای شریک قدرتمندم تمرین کنم و برسم و برسانم کار را. فلانی اگر نکرده برای این است که وقتش را گذاشته برای کار دیگری، اولویت دیگری، انتخاب دیگری.

آن وقت من؟ یک شب در میان، رضایتم از خودم و کارم می‌رفته زیر زمین. هر روز هم ساعتی اشک و خون می‌چکم که خداوندگارا! من که بلد نیستم بیشتر، خودت یه کاری‌ش کن. لَه‌لَه آموختن و رشدم.

فردا بیشتر می‌نویسم. از تغییرات، از تجربه، از آموخته‌هام. از آدم‌ها و حاشیه‌ها هم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *