امشب یکی را نشانش دادم گفتم این پسره «شور جوانی» را دیدهای؟ تا حالا باهاش حرف زدهای؟ وقتی ببینی با چه شوقی از دوستداشتنیهای زندگی حرف میزند تو هم اسمش را میگذاری «شور جوانی».
چشم چرخاند که من به این چیزا نمیگم شور جوانی. یه اسم دیگه داره. بعد هم پشت کرد که تو ازش خوشت اومده الکی اینا رو میگی.
خوشم نیامده بود. همان اول هم میدانستم جز شور جوانی، شیرینی دیگری برایم ندارد. شخصیت پیچیدهای ندارد. به عبارت دیگر به اندازهی کافی عوضی نیست تا توجهم جلب شود. شاید همیشه آشغال جمع کن بودم. گیر آدمی که ناخالصی دارد. که صاف نیست. که با من نیست. یا نیست. نیست.
مثلن خودش. که هست همیشه برایم. که حتی وقتی قهر کرده و بیخداحافظی میگذارد میرود، دلش تاب نمیآورد و دوباره زنگ میزند که باده چی شده؟ از من رفتاری سر زده که به چنان حسی رسیدی که آخرش چنین؟ حرف میزند با آدم. مسئولیت برمیدارد. نمیگذارد گرهی بماند که عقده شود که تکرار شود که سرنوشت شود که کوفته و کوبیده شوم و کم بیاورم و بخاهم که بیخداحافظی دل بردارم و بروم. عاشق خودش که نمیشوم.
میفتم توی چاله و چاه و سیاهچال آنهایی که حیف و میلم میکنند. که اصلن حالیشان نیست لامصبها دنیا را گشتهاید کجا مثلم دیدهاید که نمیترسید نباشم؟
حالا از من هی به سر دویدن تا بیفتم توی سیاهچال با مار ناگی که تمام خیالش برنده شدن است. که حالیش نیست شریکیم. که اگر من ببازم او برنده نمیشود.
همین است دیگر باده خانم. قدر نمیدانی که قدر نمیبینی. همین را هم خودش یادم داده که ده بار گفته باده اصلن چرا اجازه میدهی کسی با تو چنین کند؟ که هر چه بیشتر بیحساب خدمت کنی، دوستنداشتنیتر میشوی برای آن…ها. راست میگوید. خودش، خود…اش جلویم را گرفت وقتی کاغذ و قلم برداشتم برای دستیاری. گفت از تو فقط بازیگری میخاهم. همینجوری کافی هستی. همینجوری کاملی. همین جوری محشری.
کاش قدرش را بدانم.
عوض همهی آنها که قدرمان را ندانستند و حیف و میلمان کردند.