دیگر حتی تصادفی هم نمیشود توی خیابان و کتابفروشی ببینیش. هیچ وقت. هیچجا. حتی اگر هم بشود و ببینی، خوشحال نمیشوی. دیگر تصادفی دیدنش، میشود مچگیری. که به تو نگفته و آمده. که برای تو نیامده. دفعهی قبل همین کار را کرد. دفعهی قبل همین کار را کردی. گفته بود خبر میدهد. خبر نداده بود چون نمیخاسته. خبر ندادهبود و تو بیهوش و هوا، به هوای قرار قبلتری رفتی دیدنش. بعد معلومت شد که خبر را به دیگری داده. میخاسته دیگری را ببیند. تو اما بازی را بهم زده بودی و آمده بودی. تو را مثل جاسوئیچی آویزان خودش نگه داشت و ۱۷ بار وسط حرف زدنش با دیگری، ۱۷ بار برگشت که بگوید خوبی؟ ۱۷ بار پرسید و تو هم ۱۷ بار گفتی آره. مگر سرطان داشتی؟
جای تو نبود. غلط رفته بودی و خودت را خجالت دادی. بعد هم دیگر انگار سرطانی به جانت افتاده باشد پنجه انداختی جگرت را پاره کردی و دور انداختی و دیگر دلتنگی را نمیداشتی. نمیشد داشته باشی. دلی باقی نداشتی که تنگ بشود که بگیرد که بشکند که هیچچی.