در جست‌وجوی گیلبرت

گیلبرت بلایت را می‌شناسید؟ یادتان نیست؟ همانی که روز اول مدرسه به آن شرلی گفت هویج و آنه هم تخته‌ی مشق را توی سرش خرد کرد و عمری میانشان به رقابت گذاشت تا آن نقطه که بالاخره آنه هم راه داد به جوانه‌ی عشقی در دلش و دست آخر با هم ازدواج کردند.
عاشق احوال بودن گیلبرت را همه دوست داشتند. دلگرم‌کننده بود. حامی رشد آنه. قیاس بگیر با مردهایی که تا زن باهوشی ببینند می‌زنند به رقابت و حسادت و هر جور شده زندگی را برای طرف سخت کنند فقط چون زن است.

تازگی کورسی دیده بودم که مدرس، کتابی نوشته تا بگوید چطور می‌شود اگر زن‌ها به مردی کمتر از گیلبرت راضی نشوند؟
شاید دیده‌اید آدم‌هایی که قلبشان را به روی دنیا بسته‌اند، همین که بفهمند دوستشان داریم، غیب می‌شوند. ناگهان سرشان شلوغ می‌شود و کارشان زیاد شده و باید بروند پشت تپه‌ها دنبال کاری که می‌گویند مهم است، ولی ما می‌دانیم سر مشغولی بی‌سرانجامی‌ست با زنان دیگر.
گیلبرت‌ها از این کج‌کرداری‌ها ندارند. مجبورمان هم نمی‌کنند به دروغ‌بافی‌هایشان در ارائه‌ی توجیهات ابلهانه گوش کنیم.
البته که گیلبرت‌ خودش هم آدم سطحی نیست که در رابطه نقش شوگرددی را داشته باشد. او هم در یک ارتباط متعادل توقعاتی دارد. انتظارات نسبتن متقابل! (نوشتم نسبتن چون سخت می‌پذیرم که در یک رابطه مردی بتواند هم‌پای زن از وجودش سرمایه‌گذاری کند).

آخر این که صورتی از بلوغ لازم است تا آدم‌ها هم ارزش و اولویت خودشان را بفهمند و توی وابستگی ناسالم (= آویزان بودن) نیفتند، هم ظرفیت و پذیرش چنین رفتاری را از طرف مقابل داشته باشند.

مابعدالتحریر:
مرد بی‌هدف و بی‌کار غیرجذاب‌ترین موجود عالم است. مردی که خودخاهی‌های سالم نداشته باشد، از پوست پیاز هم کم ارزش‌تر. مردی اگر از کارش بزند فقط به هوای تلاطم احساساتم، هرچند این کارش شیرین به نظر برسد، اما در واقعیت از چشم افتاده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *