بوف بلندپرواز

این روزها، کم‌تر نوشتم. در جنب و جوش بودم برای تغییر روال تمرینات تئاتر و تغییر جامعه‌ی معاشرانم. از آن بهتر هم، الهه‌ی هنر آمده‌بود دستی بکشد به سر و روی پادمستی. به وبسایت خودش سر بزنید و حظ ببرید از هنرش، از زبانش، از سرزبانش.

امروز ۱۳ اردی‌بهشت، که یکشنبه است. دیشب برای جشن روز معلم دعوت شدم تا در مکتب تهران جشن بگیریم برای جلال تهرانی. چند نفری مشغول بازی و کل‌کل بودند. من؟ تنها مانده بودم. دوستانم یا تمرین بودند یا غایب. رفتم سروقت استاد مازیار، بابانوئل مهربان و آرتیست. نشستم برای گپ زدن و شناختنش. شیرین‌ترین گفت‌وگوها برام همین است، شنیدن و شناختن آدمی. -شما با من مهربانید که این‌جا سر می‌زنید به خاندن و شناختنم-.
با هستی هم گپ زدم. بازیگر نازنینی که دلداری‌م می‌داد و به شهامت می‌خاندم تا کار را جدی بگیرم. کم نگذارم، کم نیاورم.

برایتان تعریف کنم جمعه چه شد؟ بعد از ۷-۸ ساعت تمرینی که در طول هفته داشتیم، رفتیم برای اتود زدن و برق چشم‌های استاد جلال را دیدیم. پیشنهاد کرد دوست دیگری هم به پروژه‌مان اضافه شود که تازه‌وارد است در جمع ما. از همان وقت تا حالا مشغولم به چندباره خاندن بوف کور. استاد خاست که کار را گسترش دهیم و دست ببریم به تن متن بوف کور. فعلن قرار کردیم هر کدام یک بخش دیگر هم برداریم. اجرای قبلی مربوط به نیمه‌ی دوم کتاب است. حالا رفته سروقت همان صفحات اول کتاب، همان جا که زن اثیری آمده.
برویم برای تمرین و تجربه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *