عجیب است تجربهی آن که جایی باشی، که بدنت نیست. گاهی برای قصهپردازی چنین میکنیم، گاهی وقت خودخوری. پیادهروی اگر به کدام حال برساندمان خوش است؟
امروز شنبه است، ۲۹ فروردین سال ۵. اما انگار جمعه بودم. برای غرولند همیشه یک گوشه از احوالم را میتوانم بگذارم وسط. برای شکرگزاری و رضایتمندی، هزار گوشه. سه روز شده که بیشتر راه میروم. پیادهروی رؤیایی اما آن است که در شتاب نباشم تا به مقصدی برسم و کاری سرانجام دهم و دستسنگینیهام را آزاد کنم. خوشان خوشان و خرامان بروم. مثلی بچگیها، «آهو در چمن»وار جست بزنم و هر سو که خاستم رها باشم برای رفتن یا نرفتن یا تصادفی و بیبرنامه رفتن. در عوض اغلب انگار عجله دارم. انگار منتظرم یا کسی منتظرم باشد. این انتظار هم حال عجیب دیگر.
.