رب گریه یا رب خنده

امروز چهارشنبه ۲۶ فروردین. نوسانی احساس می‌کنم در امید و ناامیدی، فعلن حواله می‌دهم به خطوط اخبار و تحلیل‌هایی که از پیش چشمم گذشته‌اند. و هورمون‌ها.
آری! همین خودآگاهی‌ها، می‌شوند خوش‌بختی‌های سنِ بالا. وقتی آدمی بالا و پایین احوالاتش را بشناسد، مخمصه‌های خودش را بشناسد و راه برون‌رفت (!) از بحران‌های تکرار شونده‌اش را بداند، می‌گوییم قلق خودش را بلد است و این‌جوری‌ست که به ثبات می‌رسد. و اِلا که تا دنیا دنیاست بالا و پایین هم هست. تاریخ که بخانی می‌دانی جنگ‌ها و صلح‌ها همیشه هستند. دوره‌های جنگ هم همیشه کوتاه‌ترند، حتی اگر جنگ‌های مذهبی سی ساله‌ در اروپا باشد. پس ناامیدی من خیلی هم مربوط نمی‌شود به نگرانی‌های منطقی جنگ و آتش‌بس و این حرف‌ها.

امروز دو تا کورس آموزشی دیگر برای بدن را تکمیل کردم. یکی‌ش رقصنده‌ی باله است که می‌گوید دوبار از مدرسه‌ی باله پرتش کرده‌اند بیرون، اما روزی برنده‌ی جایزه‌های بین‌المللی شده. می‌گوید به نظرش باله فقط برای حرفه‌‌ای ها نیست. خوب است که آدم‌های نارقصنده هم به این تجربه و مهارت نزدیک شوند. چرا؟ چون فرم بدنی‌شان خوب می‌شود؟ خیر. بیشتر چون شادی و لذت را تجربه خاهند کرد.
گوشه‌ی خاطرات حرفه‌ای‌ش می‌گوید از ۴ سالگی، کلاس می‌رفته و خیلی هم خوش می‌گذشته. در ده سالگی معلمی متوجه استعدادش شده و تشویق کرده تا جدی‌تر و حرفه‌ای باله را دنبال کند. اینجا متوقف می‌شوم. می‌نشینم به فکر و خیال که برای من هم نوشتن فان است و خوش می‌گذرد؟ اگر اشک و عرقم پای نوشتن در نیامده یعنی هنوز آدم جدی این کار نشده‌ام؟ نکند هنوز جدی نگرفته‌ام؟ نکند مثل کودک ۴ ساله‌ی کلاس باله سرخوشم با چرخیدن دور خودم؟ از کجا بفهمم؟ دلم می‌خاهد زنگ بزنم به استاد کلانتری و های‌های گریه کنم از اضطراب.
جلوی خودم را می‌گیرم. البته که استاد مهربان است اما می‌دانم که از تلفن خوشش نمی‌آید. وانگهی، این گریه‌طلبی‌م از همین هورمون‌هاست که دارند قل‌قل می‌کنند توی رگ‌هام. پروبستنی بزنم یا دمنوش رازیانه؟ بالاخره جوری باید این احوال را مدیریت کرد، به ساختن زحمتی برای دیگران.

صرف‌نظر از هورمون‌ها، باور قوی دارم که رشد با «دریافت بازخورد» است که رنگ و شکل معنی‌داری می‌گیرد. نیازم به استاد داشتن، نه فقط محض آموزش یک طرفه باشد. اصل همین است که قلم بکشد «… این‌جاها را چه کردی؟ خوب پیش رفته. این یکی میزان نیست، می‌دانی چطوری بهتر شود؟…» ظرفیت دریافت بازخورد و نقد می‌‌شود همان ظرفیت رشد. اگر به اولین انتقاد تشنه به خون طرف بشوم، دیگر بی‌خیال. این راه برایم تمام شده. به هیچ‌جا نمی‌رود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *