متد که بود و چه کرد

بالاخره سه‌شنبه شد و کلاس نظری تئاتر با استاد جلال تهرانی. ۲۵ فروردین سال ۵. امشب جمع‌بندی داشتیم روی متدها. متدها یعنی درس‌های بازیگری استادان آمریکایی از استدیو «متد اکتینگ» که اول دسته‌جمعی شروع می‌کنند وقتی تحت تأثیر سیستم استانیسلاوسکی قرار می‌گیرند. پیچیده شد؟

از اول تعریف می‌کنم. قدیم ندیم‌ها، دوره‌ی کلاسیک‌ها، تئاتر قالب مشخصی داشته. عهد بازیگران ستاره که بیان تئاتری داشتند و روی صحنه با آرایش مشخصی می‌ایستادند و دیالوگ‌ها را می‌گفتند. گاهی طرف صد سال بود که لیدی مکبث را بازی کرده و همان دیالوگ‌ها را از بر دارد. گاهی هم به آدم نشسته توی چاله‌ی سوفلِه گوش می‌دهد تا «سوفلُر» بقیه‌ی دیالوگ را بهشان یادآوری کند و از این کارها.

یک بابایی به نام دوک گئورگ (همان جرج) ساسکس، پادشاهی‌ست که به تئاتر هم علاقه دارد و گروه تئاتری راه می‌اندازد بدون بازیگرِ ستاره و بعد هم تمرین‌های منظم تئاتری برگزار می‌کند برای آماده‌سازی گروه و نوآوری‌هایی در تجربه‌ی تئاتر.

بعدتر یک بابایی در مسکو سر بر می‌آورد به اسم کنستانتین استانیسلاوسکی -بله بله سخته،‌ تازه اسم اولیه‌ش هم نبوده، اسم هنری‌ش این بوده. چون خانواده از اشراف بودند و این مطرب‌بازی‌ها را نمی‌پسندیدند-. خلاصه این بابا به اتفاق رفیقش ولادیمیر ایوانوویچ نمیروویچ دانچنکو، می‌نشینند سر میز نهار و چند ساعتی گرم گپ‌وگفت تا تئاتر هنری مسکو را تأسیس کنند. استانیسلاوسکی برای نخستین بار «سیستم» را تألیف می‌کند برای تعلیم و تربیت بازیگر، سیستمی برای تمرینات ساختارمند بازیگری. در عمل آزمایشگاهی راه انداخته برای تجربه‌ی نظریه‌های مختلف در بازیگری. از این آزمایشگاه آدم‌های قلمبه‌ای در می‌آیند، از میرهولد و میخائیل چخوف تا دیگران. هرکدام نظریات مستقل خودشان را آزمودند و قبیله‌ی خودشان را راه انداختند.
بعد از این حرف‌ها، گروهی رفتند آمریکا، تا «تئاتر» را به بقیه‌ی جهان هم معرفی کنند. اهل تئاتر آمریکایی، در مواجهه با این گروه خودشان را باختند که ای بابا! اگر تئاتر این است که ما تا حالا ول معطل بوده‌ایم. شروع می‌کنند به آموختن سیستم استانیسلاوسکی. بعد متد اکتینگ را راه میندازند برای خودشان. آنجا هم به تدریج اختلاف روش پیدا می‌کنند و سه متد مستقل می‌شوند:
لی استراسبرگ که بر رهاسازی تأکید می‌کند و فرآیند رسیدن بازیگر به نقش را، در فراخانی خاطره و حافظه‌ی عاطفی می‌داند.
استلا آدلر، که می‌گوید اولن شما بازیگر گرامی، کار خودت را بکن، احساس محصول جانبی‌ست. بعد هم هدایت می‌کند که برای رسیدن به نقش، درباره‌شخصیت تحقیق کن و با تخیل، موقعیت را تمرین و تجربه کن و اجازه بده احساس شکل بگیرد.
سومی هم سنفورد مایزنر. این بابا عجیب‌غریب است اما بسیار باهوش. می‌گوید بی‌خیال! وقتی در حال فراخانی خاطره باشی یا معطل تخیل کردن، دیگر در لحظه‌ی اکنون نیستی، روی صحنه «حضور» نداری. پیشنهاد می‌کند به جای این کارها، وقت تمرین، فقط تمرکز کن روی بازیگر مقابلت. به احساس او توجه کن و واکنش بده. فکر و تحلیل و آنالیز نه، فقط واکنش به آنچه از بازیگر مقابل دریافت کردی.

خب دیگر خیلی نوشتم. بروم بخابم برای فردا که درس دیگری را تمرین کنم و بنویسم. علی‌الحساب قرارمان برای مطالعه‌ی هفته‌ی آینده شده احوال تئاتر در ایران، در قرن ۱۳ خورشیدی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *