امروز ۲۲ فروردین سال ۵. بیشتر از ۴۰ روز است که به گلدانهای خانه آب ندادم. چقدر مواد غذایی کپک زده توی یخچال مانده. اولین کارم؟ لباس خاب بپوشم و سُر بخورم زیر لحاف بزرگ و سنگین و خودم را به خاب بزنم. برگشتیم تهران. حال بیاعتمادی جاریست. مضطربم که حالا اگر چمدان باز کنم و بعد مجبور شوم دوباره لوازم جمع کنم چی؟ البته که هیچی. چند روز پیش ترس خوردهبودم برای برگشتن به روزمرگی سابق، حالا به خودم دلداری میدهم که درست میشود و بالاخره برمیگردیم به روزمرگی سابق. دل سنگینی دارم از بعضی آدمها. خودم را دلداری میدهم که حلقهی ارتباطاتش را تنگتر خاهم کرد. سبک نمیشود. وعده میدهم که دیگر نمیبرمش فلانجا تا بهمان شود و باز برنجد و بشکند و هیچکدام از اینها. سبک نمیشود که نمیشود. یقهاش را میگیرم که خب اگر هیچ چیز خوبی نیست چرا رهایش نمیکنی؟ بکش سیفون را. یواش یواش روشن میشود که حالا اینطورها هم نیست، فلانی لوده و بهمانی چرند است اما از این یکی خوشم میآید، آن یکی را دوست دارم، دلم تنگ این است، او هم خوب است… خلاصه حالا رام شده تا به دوستداشتنیهاش فکر کند تا دنیا قابل تحمل شود.